
به هیچ چیز اطرافش آگاه نبود.نمی دانست تابستان است یا زمستان ویا درطول یک ساحل گام برمی دارد یادرکنار دیوار یک کارخانه.فقط گام برمی داشت زیرا روح بی قرارش به جنبش نیازداشت ونمی توانست آرام وقرار بگیرد زیرا اگرنمی جنبید به طور وحشتناکی به درد می آمد.درست مثل یک دندان درد شکنجه آور.چیزی شما را وامی دارد تا ازاین سر اتاق حرکت کنید.هیچ دلیل عاقلانه ایی برای این عمل وجود ندارد چون حرکت نمی تواند درد دندان شما را بکاهد اما بی آنکه بدانید دندان دردمند ازشما می خواهد که به حرکت ادامه دهید.
به این ترتیب دختر همچنان گام برمی داشت.او در مسیر کنار جاده حرکت می کرد و کیلومترشمارها را رد می کرد.از هیچ چیز آگاه نبود.فقط به روح خودش خیره شده بود که در آن هیچ چیز نبود جزتعدادی تصویر بی رنگ.دختر نمی توانست چشمانش راازروی آنها بردارد.فقط گاه گاهی که موتورسواری غرش کنان ازکنارش می گذشت وصدایش پرده گوشش را می آزردمی فهمید که دنیای بیرونی نیز وجود دارد.اما آن دنیا بی معنی بودآن دنیا فضایی تهی بود که فقط به این کار می آمد تا در آن گام زند وروح دردمند خود رابه امید دردکمتر ازجایی به جای دیگر منتقل کند.
مدتی فکرش این بود که اتومبیلی زیرش کند.اما اتومبیل هایی که با آن سرعت می گذشتند هزاران بار ازاونیرومندتربودند و او قدرت این کاررا نداشت.
او غروب راه افتاده بود واکنون شب بود.پاهایش درد می کرد.در آن لحظه بی رمقی روی یک تابلو درخشان کلمه ......رادید.بلافاصله خستگی اش رافراموش کرد.به نظرش رسید که این کلمه اورا به یاد چیزی می اندازد.یک خاطره دور .کسی را می شناخت که اهل این منطقه بود یانه کسی چیز خنده داری به او گفته بودیا ...ناگهان باورکردآنجا جای دل پذیری است. مردم این منطقه باآدم هایی که قبلا می شناخته است فرق می کند.مثل این بود که رودی با آب سیمگون از توی گورستان بیرون جوشیده باشد.
بله به آن جا می رفت!شروع کرد جلوی اتومبیل ها دست تکان دادن.اتومبیل هایی که چشم هایش را با نور چراغ هایشان کور می کردند اما نمی ایستادند.همان وضع دوباره در درونش تکرار شد:او به کسی ملتجی می شود.با او صحبت می کند .صدایش می زند اما او نمی شنود.
هرچه دست تکان داد اتومبیل ها نایستادند.پس تمام روشنایی ها.جای شاد.ارکستر رقص وسط بیابان به تاریکی فرو رفت.دنیا بار دیگر از او دور شد.او دوباره به روح خودش بازگشت که سر تاسرش را خالی مطلق دربر گرفته بود.
به جایی رسید که یک جاده کوچک تر به یک شاهراه ملحق می شد.نه ایستادن در شاه راه بی فایده بود.آنها نه خردش می کردند و نه او رابه جایی که می خواست می رساندند پس وارد جاده آرام تر شد.
دختر همچنان راه می رفت.پاهایش درد می کرد.تلوتلو می خورد.بعد روی آسفالت در وسط جاده در سمت راست نشست.سرش را بین دو شانه خم کرده بود.بینی اش به زانو می خوردوپشت تا شده اش ازاین آگاهی که درمعرض ضربه فولاد قرار گرفته است چون نبض می زد.سینه اش فرو نشسته بود.سینه ضیف ولاغرش با شعله ای تلخ می سوخت که نمی گذاشت به چیزی غیرازخویشتن رنج آلودش فکرکند.آرزوی ضربه ایی راداشت که اوراخرد وآن شعله راخاموش کند.
وقتی صدای اتومبیلی را که نزدیک می شد شنید بیشتراز پیش خم گشت.صدا تحمل ناپذیر شده بود.اما به جای ضربه ایی که انتظارش را می کشید فقط جریان شدید باد را از سمت راست خود احساس کرد که او را نیم دور دور خودش چرخاند و بعد صدای کشیده شدن چرخ روی آسفالت و بعد صدای خرد شدن عظیمی را شنید.مثل قبل نشسته بود و تعجب زده!
بار دیگر صدای نزدیک شدن اتومبیلی را شنید و این بار جریان شدید بادو بعد صدای خرد شدن بسیار نزدیک بود و بعد صدای جیغ و فریاد شنید!
جیغ و فریادی وصف ناپذیرکه از یک گودال به گوش می رسید..جیغ و فریادی که او را به سرعت به پا خیزاند.وسط جاده ایی خلوت ایستاده بود.حدود صد و پنجاه متر دورتر شعله های آتش را دید و از نقطه ایی نزدیک خودش صدای جیغ و فریاد را شنید.
جیغ و فریاد آن قدر پردوام و هولناک بود که دنیای اطرافش را که گم کرده بود برایش واقعی. رنگین .کور کننده و دوباره پر سروصدا شد.و ناگهان احساس کرد که بزرگ نیرومند و قوی شده است.دنیا دنیای گمشده که از گوش کردن به آن پرهیز می کرد اکنون به سویش بازمی آمد.جیغ می زدوآن قدر زیبا و آن قدر هراسناک بود که احساس کرد می خواهد جیغ بکشد اما نتوانست.صدا درگلویش مرده بود و نمی توانست آن را زنده کند.
دختر در نور خیره کننده چراغ های سومین خودرو قرار گرفت.می خواست به کناری بجهد اما نمی دانست به کدام طرف.صدای ناله طایرها را شنید.اتومبیل ازکنارش گذشت و صدای خردشدنش شنیده شد.در آن لحظه فریادی که درگلوداشت ناگهان جان گرفت وازتوی گودال فریاد درد قطع نشده بود واوحالا داشت جواب می داد.
بعد برگشت و شروع به دویدن کرد.فریاد کنان می دوید!تعجب می کرد که صدای ضعیفش می تواند چنین فریادی سر دهد.در محلی که جاده به شها راه می پیوست یک تلفن به تیری آویخته بود.دختر گوشی را برداشت :
الو!الو!
سرانجام صدایی ازآن طرف پاسخ داد:تصادف شده!
صدا محل تصادف را پرسیداما دخترک نمی دانست کجاست.پس گوشی را گذاشت و به سوی شهری که بعداز ظهراز آن خارج شده بود شروع به دویدن کرد.............!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:7 توسط : زهرا

