چشم نیز از اشتباه مبرا نیست.چون تنها چیزهای اندکی چنان اند که می نمایند.به خصوص در این جا که در هر قدم باید نکات فراوانی را جذب کرد وبسیاری ازچیزها ادراک رابه چالش می خواند.هرچه راکه می بینی ظرقیت مجروح کردنت را دارد واین که تورابه کم تر از آن چه که هستی کاهش دهد.گویی تنها یک نگاه کافی ست تا بخشی ازوجودت راازتو بگیرند وبه یغما ببرند.بیش تر اوقات احساس می کنی نگاه کردن خطرناک است ومایلی نگاه نکنی یاحتی چشم هایت راببندی.به همین خاطراست که آدم به راحتی گیج می شود ونمی تواند مطمئن باشد چیزی را که به خیال خود نگاه می کند واقعا می بیند.می توانی آن راتصور کرده یابه جای چیزدیگری گرفته باشی یااین که چیزی را به یاد آورده باشی که قبلا دیده یا شاید حتی تصور کرده بودی.می بینی که چه قدر دشوار است.این که به سادگی نگاه نکنی وباخودبگویی ""آن را می بینم""کافی نیست چون اگر شی ای که دربرابرت قرار دارد مثلا یک مداد یا قطعه ایی نان باشد می توانی چنین کنی اما هنگامی که به دخترک مرده ایی نگاه می کنی که برهنه باسرشکسته درکنار خیابان افتاده چه می شود؟آن وقت به خود چه می گویی؟می بینی؟آن قدر ها هم ساده نیست که راحت وبی دغدغه بگویی من به کودک مرده ایی می نگرم.گویی ذهنت از شکل بخشیدن به کلمات طفره می رود.چون آنچه که می بینی چیزی نیست که به سادگی بتوانی آن راازخودت جدا بپنداری.منظورم ازمجروح شدن همین است.نمی توانی فقط ناظر باشی.چون به طریقی به تو مربوط می شود.مال توست.بخشی از قصه ایست که دردرونت شکل می گیرد.شاید بهتر باشد چنان سنگدل شوی که دیگر هیچ چیزی نتواند آزارت دهد.اما درآن صورت تنها می مانی وچنان از همه چیز جدا می شوی که ادامه ی زندگی ات ناممکن می شود.دراین جا بعضی ها در این کار موفق شده اند وتوانایی آن را یافته اند خود رابه هیولا مبدل کنند.اما اگر بدانی تعدادشان چقدراندک است تعجب می کنی یاشاید بتوان گفت ماهمه تبدیل به هیولا شده ایم.اماتقریبا کسی نیست که بخش کوچکی اززندگی راچنان که در گذشته بود در وجود خود حمل نکند.
حالا این که چه گذشت یا نگذشت درذهنم درهم وبرهم می شود.نخستین باری که خیابان ها را دیدم روزها .شب ها.آسمان بالای سرم وسنگ های پراکنده برزمین.به نظرم به یاد می آورم که بسیار به بالا نگاه می کردم.گویی آسمان رامی گشتم نا کمبود یا چیزی اضافی را بیابم.چیزی که آن راازسایر آسمان ها متمایز کند.انگار آسمان می توانست چیز هایی را که پیرامون خودم می دیدم توضیح دهد.اماشاید اشتباه کنم واین خیالات مربوط به مدتی بعد باشد که به نخستین روزها نسبت می دهم.اما تصور نمی کنم چندان تفاوتی داشته باشد.به خصوص حالا.پس از دقت بسیار می توانم بااطمینان بگویم که آسمان این جا با آن که بالای سر توست تفاوتی ندارد.در این جا نیز ما همان ابرها.همان درخشش.توفان.آرامش وبادهایی را داریم که همه چیز راباخود می برند.اگر تاثیرشان متفاوت است به دلیل وقایعی است که در این جا روی می دهد.تاریکی وابعاد فضا همان است.اما احساس سکون وجود ندارد.در عوض همهمه ای مبهم را می شنوی.زمزمه ای که مدام وبی امان تو راپایین می کشد وبه پیش می راند.وبعد در طول روز گاه خورشید چنان می درخشدکه شدت نوررابرنمی تابی.درخششی گیج کنندهکه گویی همه چیز رابی رنگ می کند.تیزی سطح ها می درخشد.درخششی خاص که گویی به ذرات هوا نیز سرایت می کند.نور به صورتی شکل می گیرد که رنگ ها راکاذب تر می نمایاند.حتی سایه ها نیز ساکن نیستند وگاه در حاشیه تپشی دارند.باید در این نور مراقب باشی تا چشم های خود را زیاد بازنکنی ولای پلک هارافقط تا حدی بازبگذاری که بتوانی تعادلت راحفظ کنی.در غیراین صورت ممکن است زمین بخوری ولزومی ندارد که خطر های افتادن را برایت بازبگویم.اگر تاریکی وشب های غریبی که برما نازل می شود نبود گاه می پنداشتم که آسمان آتش خواهد گرفت.
گویی شهر خود را آرام آرام ازدرون می خورد گرچه همواره باقی ست.این را نمی توان توضیح داد.من تنها می توانم گزارش کنم بی آنکه مدعی درک آن باشم.هرروز در خیابان ها صدای انفجاری می شنوی گویی در جایی دورتر ساختمانی یا کف پیاده رویی فرو می ریزد.اما هرگز چیزی را نمی بنی.هرقدر ازاین صداها شنیده باشی منشا آن ناپیدا می ماند.فکر می کنی سرانجام شاید شاهد انفجاری خواهی بود.اما واقعیت از احتمالات فراتر می رود.نباید تصور کنی که چیزی را از خود می سازم ـصداها زاییده ی خیال من نیستند.دیگران نیز آن را می شنوند هر جند اهمیت نمی دهند.گاه درنگ می کنند وتفسیری درباره ی صدای انفجاری برزبان می رانند.اما ظاهرا هرگز نگران نمی شوند.یا امروز بعد از ظهر مثل زمان جنگ است.من در گذشته در مورد این انفجارها زیاد سوال می کردم.اما هرگز پاسخی نمی شنیدم.تنها با نگاهی خیره یا بالا انداختن شانه ایی روبرو می شدم.سرانجام فهمیدم برخی از پرسش ها را نباید مطرح کرد.وقتی در این جا مسائلی وجود دارد که کسی نمی خواهد درباره اش چیزی بگوید.
باوجود این باباران نمی توان در افتاد.چون پس از اینکه خیس شدی تا ساعت ها وحتی روزها ناچاری بهای آن را بپردازی.هیچ اشتباهی بزرگ تر از گیر افتادن در باران سیل آسا نیست.نه تنها ممکن است سرما بخوری بلکه دچار ناراحتی های بی شمار دیگری نیز می شوی.لباس هایت از رطوبت اشباع می شود.استخوان هایت گویی یخ می بندند وخطر همیشگی از بین رفتن کفش هایت افزایش می یابد.درحالی که سرپا ماندن تنها ومهم ترین کار است.می توانی شرایط نداشتن کفش نامناسب را مجسم کنی؟وبرای کفش هیچ چیزی بدتر از مرطوب شدن نیست.وکافی است هنگام راه رفتن دچار پادرد شوی.درآن صورت تفاوتی با آدم های گم شده نداری.چون قانون طلایی این است""یک گام.گامی دیگروبهد باز هم گامی دیگر.اگر درانجام این کار ناتوان شوی بهتر است در همان جایی که هستی دراز به دراز بخوابی ودیگر نفس نکشی.
اگر می شد وضع هوا را پیش بینی کرد همه چیز تغییر می کرد.آدم می توانست برنامه بریزد.اما در این جا همه چیز به سرعت روی می دهد .تغییرات بسیار ناگهانی اند.آنچه اکنون واقعیت دارد در دقیقه بعد واقعیت خود راازدست می دهد.من در جستجوی نشانه های هوا وقت بسیاری راتلف کردم.آسمان رابه دقت نگاه می کردم تاشاید نشانی ازآب و هوای بعدی و زمان آن را بیابم.رنگ و جثه ابرها.سرعت جهت باد.بوی هوا در ساعت های مختلف.جنس آسمان شبانگاه و...اما هرگز هیچ چیز به من یاری نکرد.سعی دردرک ارتباط مانند رابطه میان ابر بعد از ظهر و باد شب و...چیزهایی نظیر آن آدم را به جنون می رساند.بنابراین کاری را که باید بکنی این است که برای همه چیز آماده باشی.اما در مورد بهترین راه برای رسیدن به این آمادگی عقاید بسیاری وجود دارد.مثلا اقلیت کوچکی برآنند که هوای بد از پندار بد برمی آید.البته این نگرش تا حدودی عارفانه است.چون کنایه از آن دارد که اندیشه می تواند مستقیما بر جهان فیزیکی تاثیر بگذارد.راه حل آنها این است که مدام شاد باشند وعلی رغم نابسامانی ها خوی خوش را رها نکنند.به آن ها ""لبخندی ها""می گویند وهیچ فرقه ای در شهر به پاکی و کودک واری آن ها نیست.آن ها ایمان دارند که اگر اکثریت مردم به این مرامبپیوندند وضع هوا ثابت می شود.ازاین رو مدام مرام خود راتبلیغ می کنند اما ملایمت رفتاری که به خود تحمیل کرده اند از آنها مشوقین ضعیفی ساخته است.طوری که به ندرت می توانند نظر کسی را جلب کنند.اما این فقدان مدرک آنها رادرایمان خود راسخ تر کرده است.می بینم سرت راتکان می دهی.من هم باتوهم عقیده ام.درست است که لبخندی هامردمانی مضحک وگمراهند اما شاید عقیده آنها نامربوط تر از اعتقادات بقیه نباشد.لبخندی ها به طور فردی آدم های جذابی هستند چون ملایمت و خوش بینی آن ها نوشدارویی است که تاثیر خشم و تلخی متداوم را خنثی می کند.
برخلاف لبخندی ها گروه دیگری هم وجود دارند که به آن ها خزندگان می گویند.آن ها معتقدند که شرایط روز به روز بدتر می شود تا اینکه ما نشان دهیم تا چه اندازه از زندگی گذشته خود شرمساریم.راه حل آهنا این است که روی زمین دراز بکشند و برنخیزند تا نشانه ایی برسد و بفهمند که مجازاتشان کفایت کرده است.اما این که آ نشانه ها چه باشد بحث طولانی است.بعضی می گویند یک ماه باران.یک ماه هوای خوب.و بعضی معتقدند نشانه ها بر قلبشان آشکار می شود.در این فرقه دو گروه اصلی وجود دارد: سگ ها و مارها.گروه اول بر آنند که چهار دست و پا راه رفتن روی دست و زانو برای طلب مغفرت کافی است.ولی گروه مارها معتقدند تنها راه خزیدن روی شکم است.افراد این گروه معمولا زد وخورد های خونینی دارند و هر یک می خواهد بر دیگری پیروز شودوکنترل اوضاع را به دست بگیرد.اما هیچ یک از این دو گروه موفق به جلب هوادار نشده اند و گمان می کنند کل فرقه در حال فرو پاشی است.در آخر بگویم اکثر مردم عقیده ثابتی درباره این مسائل ندارند واگر گروه های ثابتی که نظریه های یک دستی درباره آب و هوا دارند را بشماریم(طبل نوازان.آخر زمانی ها.هواداران تداعی معانی آزاد) گمان می کنم مثل قطره ایی بشوند در یک سطل آب.پس می توان نتیجه گرفت این موضوع به شانس و تصادف بستگی دارد و نیروهایی چنان پیچیده و ناپیدابر آسمان حاکمند که هیج کس نمی تواند وضه هوا را کاملا توضیح دهد.اگر زیر باران بمانی و خیس شوی آدم بدشانسی هستی.همین و بس واگر بتوانی از خیس شدن دوری کنی البته بهتر است اما هیچ ربطی به اعتقادات تو ندارد.باران میان آدم ها فرق نمی گذارد.در یک زمان بر سر همه مردم می بارد و وقتی شروع به بارش می کند همه با هم برابر می شوند.نه کسی ازدیگری بهتر است و نه بدتر.همه باهم برابر و یکسان می شوند.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:56 توسط : زهرا

