تبليغاتX
دنیای خیالی
دنیای خیالی
سه شنبه یکم خرداد 1386
فراموشی

به فرورفتگی سری نگریست که درمتکای کنارش می دید.نمی دانست چه ساعتی رفته است ولی فرو رفتگی سرش در متکا حکایت ازاین می کرد که زمان زیادی ازرفتنش نگذشته است.چه بی صداآمده بود وچه بی صدا رفته بود!بی آنکه بپرسد در ساعات تنهایی چه کرده است!یاازنظرجسمانی که هیچ آیاازنظر روحی روبه راه است!

 ــــ مامان صبحانه آماده نیست؟

سعی کرد خود را روی متکا بالا بکشد.دردی جان کاه درتمام کمرش پیچیدواین بارصدای پسرش بود که می گفت:"مامان چرالباس های منو نشستی؟!"

داشت سعی می کرد خود راازتخت پایین بکشد که دراتاق بازشد وصورت اخم آلود دخترش رادرمقابل در دید""مامان این روزا چقدر می خوابی!!!""وسخن پسرش قلبش را به درد آورد""همه اینابه خاطر بیکارموندنه.""از خودش پرسید که واقعابیکاراست!

ــــ مامان صدامو می شنوی؟

سرش رابلند کرد ونگاهی به دوفرزندش انداخت که ثمره سال های جوانی اش بودوبه جای خالی همسرش نگریست واحساس کرد که درخانه اش تبدیل به یک سایه شده است یا ماشینی برای جلب رضایت دیگران!

پس زندگی خودش کجارفته بود؟آیااین همان زندگی ایی بود که در شب اول زندگی مشترکش قولش راگرفته بود!وهنوز یک سال نشده بود که همه چیز تبدیل به یک عادت شد.درکنار هم بودند چون باید می بودند!فرزندداشتند چون باید می داشتند!کار می کردند چون باید زندگی می کردند!وزندگی می کردند چون باید ....وبه راستی برای چه زندگی می کردند؟

یادسخن پدرش افتاد.مازندگی می کنیم چون بایدخودمان رابشناسیم!وآیا این چنین بود؟آیا خودش را شناخته بود؟دیگران چطور؟درد.خستگی.تنهایی...همه او راتبدیل به یک موجود حساس ورنجورکرده بود.دیگرتاب تحمل نداشت.خواسته ایی دروجودش سربلندکرده بود.دلش می خواست برای یک بار هم که شده تنها به خودش بیاندیشد...بایک چمدان وکوله باری از فراموشی.....باحرکتی سریع چمدان راازروی زمین بلندکرد وبادست دیگر درحیاط راپشت سرش بست.صدای برخورد دولنگه در درسرش پیچید.لحظاتی پشت در ایستاد وسعی کرد به خود بقبولاند که در اشتباه است اما نیاز داشت که این کار راانجام دهدوشاید نه برای خودش بلکه به خاطر دیگران!

سرش رابلند کرد.نگاهش در نگاه دختر نوجوان همسایه گره خورد.نگاه کنجکاو دخترک به روی چمدان اودوخته شده بود.ازپس نگاه دخترک می توانست علامت سوالی را درپس ذهنش ببیند.شایداگر زمان دیگری بود دست وپایش راگم می کرد اما درآن لحظه که تصمیم داشت همه چیز رابه دست فراموشی بسپاردخندید!خنده ایی وسیع که تمام دندان هایش رادریک لحظه به نمایش گذاشت ولی چند لحظه بیشتر طول نکشید که گوشه لبش لرزید ونگاهش به زمین دوخته شدوگام هایش یکی پس ازدیگری اورابه دنبال خود می کشید ودر پیچ خیابان به پیش می برد تا جایی که از او جزسایه ایی لرزان چیز دیگری دیده نمی شد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:52 توسط : زهرا

RSS


Javascripts


JavaScript Codes