تبليغاتX
دنیای خیالی
دنیای خیالی
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386
خاطرات

امروزروزدیگری بود.ازلحظه ایی که چشمانش را گشود حسی عجیب توام با سستی در سراسر وجودش حس می کرد.حوصله هیچ کاری رانداشت.اگر می شد فقط برای یک لحظه همه چیز را فراموش کند چقدر آسوده می شد!فکری ناخوشایند مدام درمغزش تکرار می شد.کسی از او می خواست که برگردد.صدایی می گفت:""تو رو می پذیره...تو بایدبری!"بعداز سال ها دوری و بی خبری با یک تماس تلفنیوشنیدن صدای ناله...گریه...خواهش ...قصد داشت برگردد وهمین بازگشت باعث ناراحتی اش می شد.بعداز سال ها تازه توانسته بود به این اتاق ساده خو بگیرد وباور کند اینجا تنها جایی است که دارد ومی تواند داشته باشد...روز اولی که توانسته بود این اتاق را بیابد آنجا را بهشت روی زمین می دید!سقف اتاق بزرگترین وزیباترین سرپناه موجود در جهان بود!ملافه.پتووبالشش نرم ترین مکان روی زمین!ولی حالا...بازهم گذر زمان دستش را به روی خاطرات کشیده ومثل گچ روی تخته سیاه همه چیز را پاک کرده بود وآرزوی سرکوب شده اش باز سر به طغیان برداشته بود.دلش می خواست به همان جایی برود که روزی از بیرون آمده بود!دلش می خواست این فراموشی نه تنها برای او کهبرای همه کسانش اتفاق بیفتد.سرپا ایستاد.درست از وسط اتاق سه قدم که برداشت به انتهای اتاق رسید و بعد چرخید و با چند گام خود را به کنار پنجره رساند.دستش را به روی کرکره گذاشت.فضایی باز کرد تا بتواند خیابان را ببیندو بعد..تماس روز قبل را به یاد آورد""این روزها فقط با خاطرات تو زنده است.می ترسم از روزی که خاطرات تو تکراری شود!پس برگرد وباآمدنت برایش خاطرات تازه ایی بیاور...""

وحالا بهد از چند سال تازه داشت به عمق رفتارش پی می برد!چرا تا آن لحظه نمی دید چه می کند؟چطور آن پیرزن را به حال خودش رها کرد!کسی که جز او کسی را نداشت!چطور تا این حد خودخواه شده بود؟واقعا فکر می کرد چه چیزش برتر از او یا هر آن کسی است که در آن خانه زندگی می کرد!؟

به یکباره از جاجهید وبه طرف در دوید.سعی داشت با شتاب در حرکت زمان های از دست رفته را بازگرداندو...دستش به روی زنگ رسید اما بدون فشاردادن دکمه روی آن خود را عقب کشید .صداهایی از داخل در سرش می پیچید.سرش را به دیوار تکیه داد وبه یکباره زمین زیر پایش خالی شد.زانوانش لرزید واو مجبور شد خود را به روی موزاییک های پیاده رو بیندازد درحالی که صدایی از فاصله ایی دور به گوشش می رسید که تو دیر رسیدی و درست وقتی آمدی که خاطراتت تکراری شده بود...!!اما او....


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:22 توسط : زهرا

RSS


Javascripts


JavaScript Codes