تبليغاتX
دنیای خیالی
دنیای خیالی
سه شنبه هفتم شهریور 1385
رخ

مرد مثل همیشه بود.خندان وخوش صحبت والبته هیجان زده.ازهردری حرف می زدودایم جلو وعقب می رفت.گاهی روی لبه صندلی بود وگاهی به پشتی آن تکیه داده بود.یکدفعه باجسارتی که برای زن بسیارخوشایند بوداوطلب شدتاچیزی بگوید.می خواست مسئله ای بسیارمهم وخصوصی رابرای زن تعریف کند.برای بیان این مطلب کاملا لب صندلی آمد.پاهایش راتا آن جا که عرض میز می گذاشت زیر آن دراز کرد.آرنج هایش راهم روی میز گذاشت وبعد توی چشم های زن زل زد.هنوز نمی دانست چطورباید شروع کند.کمی من و من کرد وبالاخره گفت:"""می دانی چیه؟"""زن گفت:""""چیه؟""""مرد گفت:"""می دانی من..."""زن گفت:"""تو چی؟"""مرد گفت:"""من... """زن گفت:"""خب؟""مرد گفت:"""چطور بگویم؟""زن گفت:""هرطورراحتی؟""مردگفت:"""من..."""ولی یکدفعه پشیمان شد.پاهایش رادوباره جمع کرد.آرنج هایش راازروی میز برداشت.خودش راعقب کشید ودرالی که دوباره به پشتی صندلی تکیه می زد.خنده بلندی سرداد وآن وقت اضافه کر:""اصلا بگذریم.""

هنوزآن لبخند بزرگ وپهن راروی صورتش حفظ کرده بود وداشت به اتاق نگاه می کرد.انگاربرای باراول بود آنجا را می دید.بالاخره طاقت نیاورد و گفت:اشیای کهنه را دوست داری؟""آن هم با لحنی که انگار تنهااوست که به این راز بزرگ پی برده ودراثبات آنچه گفته بودبا صدای بلند شروع به تعریف کردن کرد.ودر حالی که به آشپزخانه اشاره می کرد گفت:راستی شام هم در کار هست؟""سکوت آشپزخانه اوراهمیشه به این شک می انداخت که زنان روشنفکر عرضه غذادرست کردن ندارند.زن گفت:همانی که تو دوست داری."""مرد گفت:همانی که من دوست دارم؟"""وبا صدای آهسته ایی اضافه کرد:من چی دوست دارم؟"""زن یکدفعه به شک افتاد.چرا فکر کرده بود این غذا را دوست دارد؟مرد با صدای آهسته ایی انگار که با خودش حرف می زند چند بار زمزمه کرد:من چی دوست دارم؟چی دوست دارم؟چی..."""ولحظه ایی بعد با لحنی مکارانه گفت:خب معلوم است من ادبیات را دوست دارم"""زن خنده بلندی سر داد.می خواست بگوید ولی ادبیات که خوراکی نیست.با این حال مرد تقریبا هیچ نخورد.یکدفعه از سرمیز غذابلندشد.زن هنوز غذایش را تمام نکرده بود.دست زن مدتی میان زمین وهوا ماندآن قدر که انگشت هایش به گزگز افتادواحساس کرد که قاشق وزن فوق العاده ایی پیدا کرده استووقتی آن رازمین گذهشت انگار بارسنگینی از روی شانه هایش برداشته است.بعداز آن میلش رابه غذاازدست داد.ترجیح داد درمقابل مردروی مبلی بنشیند.اماتابه آن مرد ملحق شد مرداز حالت لم داده و راحتش بیرون آمد.دیگر وضعیت چنددقیقه قبل رانداشت.زن از پشت لیوان بلور شاهد همه چیز بود.مردایم تکان می خورد وبه اطراف می چرخیداما انگاردر بدترین وضعیت قرارداشت.بالاخره هم دوام نیاورد از جایش بلند شد وروی مبلی که درسمت چپ زن قرارداشت نشست.حالا زن فقط نیمرخ مرد را می دیدونگاه مرد به جلو بود و به دستگاه تلویزیون.زن گفت:می خواهی چیزی ببینی؟"""مرد گفت:چی؟"گزن گفت:نمی دانم.فکرکردم شاید..."""ولی مرد وسط حرف زن پرید و گفت:نه بابا تلویزیون که چیزی ندارد.""اما زن تلویزیون را روشن کردوبرنامه ایی که پخش می شد خیلی زود مرد راتسخیر کرد.اوباردیگر لبه مبل آمد.آرنج ها راروی زانوها گذاشت وچانه را به طور مساوی میان دو کف دست تقسیم کرد.زن گفت:تکراری است""مرد گفت:راستی؟""ولی طوری به زن نگاه کرد که زن احساس کرد می بایست یک باردیگر حرفش راتکرار کندوگفت:فبلا پخش کرده اند.""زن حالا داشت به صفحه تلویزیون نگاه می کرد.نمی توانست کوتاه بیاید.گیرم که مرد کمتر تلویزیون ببیند باید این یکی را دیده باشد.بارچهارمی بود که پخش می شد.این بار با صدای بلندتری گفت:برنامه را می گویم.قبلا پخش شده است.""وقتی دید مرد جواب نمی دهد با انگشتان دست راستعدد چهار رانشان داد وبرای اطمینان خاطر اضافه کرد:بارچهارم است.""ولی انگشتانش میان زمین وهوا ماندند.مرد نیمه های حرف زدن زن رویش را به سمت صفحه تلویزیون کرده بود و حالا داشت صحنه هایی از آن برنامه را می بلعید..بعد از برنامه نوبت پخش آگهی ها بود.بعد نوبت اخبارو بعد باز نوبت پخش آگهی ها بود.بعد هم گزارش فوتبال بین دو تیم معروف و بعد...برنامه های تلویزیون تمام می شد.سرود پایان پخش می شد و بالاخره نوبت به برفک هایی می رسید که بالا و پایین وچپ و راست در صفحه تلویزیون حرکت می کردندوشاید مرد همچنان به صفحه تلویزیون خیره می ماند به امیدی که اشتباهی رخ داده است.

زه رفت تا تلویزیون راخاموش کند.وقت برگشت متوجه شد که مرد باز جایش را عوض کرده است.حالا چنانچه زن جای مرد قرار می گرفت روبه رویش قرار می گرفت.اما صندلی دیگری را انتخاب کرد که به همه جا اشراف داشت ومرد روی هر صندلی ایی می نشست او تمام رخش را می دید.مرد ناگهان باز شروع به صحبت کرد:می دانی درزندگی هر کس چیزهایی وجود دارد که درکش برای دیگران آسان نیست...چیزهایی که توضیح دادنش هم کار ساده ایی نیست...چیزهایی که هر کس به فراخور روحیه و نگاهش به جهان از آن تعبیری دارد...چیزهایی که...."""ولی یکدفعه زنگ تلفن مانع شد و اوراازجا پراند.زن هنوز نمی دانست که باید چه کار کند.می تونست جواب ندهد.اما مرد گفت:نمی خواهی جواب بدهی؟وزن سری تکان داد.مثل اینکه قانع شده باشد که باید این کار رابکند اما تا برسد زنگ قطع شد.به آرامی زنگ تلفن را قطع کرد.

این بارمرد روی صندلی قبلی زن نشسته بود.مرد گفت:از این صندلی خوشم می آید.وقتی زن رفت روی مبلی بنشیندگفت:چای توی بساطت پیدا می شود.؟

البته که توی بساط زن چای هم بود.ولی آماده نبودوآماده کردنش وقت می برد.وقتی برگشت دید مرد سرجای اولش نشسته وکاملا روی مبل لم داده .زن هم سرحال بود ولپهایش گل انداخته بود.مرد بارضایت نگاهی به چهره زن انداخت.زن هم بامهربانی لبخند زد.مرد بار دیگر نیم خیز شد.حالا درست روبه روی هم بودند وفاصله شان بسیارکمتر ازقبل بود.زن صدای ضربان قلبش را می شنید ومرد بادقت اورازیر نظرداشت.مرد گفت:هیچ می دانی؟""زن گفت چی را؟مرد گفت :فکرنمی کنم تا به حال کسی این رابه توگفته باشد.""زن گفت:چی را؟"""مرد گفت:شاید هم اشتباه می کنم و من نفراول نیستم.""زن گفت:درباره چی حرف می زنی؟مرد گفت:درباره مژه هایت.""زن گفت:مژه هایم چطوریند؟""مرد گفت:مژه هایت راخیلی به هم می زنی """وبادست به مژه های خودش اشاره کرد وگفت:انگاری من نفر اول بودم.

ولی زن جوابی نداد ومرد سرش را با ان طرف و آن طرف می چرخاند.بالاخره گفت:صدای تلفن از کجاست:"""وتا زن رفت جواب بدهد گفت:می شود من یک زنگ بزنم؟""" """البته"""به سرعت از جا بلند شدوبه طرف اتاق خواب رفت.تلفن راوصل کرد وگوشی سیار رابرای مرد آورد وخودش به اتاق خواب برگشت تامرد راحتتر حرف بزند.صدای مرد کم وبیش شنیده می شد.زن باسرت به تخت نگاهی انداخت ولحظه ایی رابه یاد آورد که می توانست بالباسی نخی وسبک روی ان دراز بکشد وملافه نرم وتمیز راتازیر بینی بالا بیاورد و...یکدفعه احساس کرد صدایش می زنند.وقتی از جا پرید قلبش به شدت می زد.بلافاصله ازجابلند شد.سندل هایش راپوشید وازاتاق بیرون رفت.

مردکتش رادردستزن فراموش کرده بود ودرحالی که تو هوا به هیچی نگاه می کرد بالحنی که انگار داردصحبتی که از قبل شروع کرده بود رابه نتیجه می رساند.گفت:می دانی بعضی ازاتفاقات هیچ وقت برای من نمی افتند.""زن گفت:مثل چی؟""مرد گفت:می دانم.حس شان می کنم.هنوز همان اطمینانی رادارم کهده سال پیش داشتم وده سال بعد خواهم داشت."بعد لحن خاصی به صدایش داد که آن رابسیار اسرار آمیز جلوه می دادوگفت:منظورم را می فهمی؟"""وزن اگرچه نمی توانست بگوید نه.گفت:آره"""مردپیروزمردانه لبخندی زد وگفت:خوب است""زن هم گفت:خوب است."""ولی هنوز توی دهان مردزل زده بود.البته سرش راهم تکان می داد.عادتش بود رفتارهای طرف مقابل راتمام وکمال تکرار کند.هر چه سعی کردچیزی بگویدنتوانست.احساس می کرد لب هایش را به هم دوخته اند.

آن وقت مرد سه تاجمله پشت سرهم ردیف کرد:خیلی خوش گذشت...وببخش که زحمت دادم.

آن وت یک نفس تا درخانه رفت.تازن به دربرسد.مرد بعداز کلی کلنجاررفتن بالاخره موفق شد دررابازکند وحالا توی راهرو نیمه تاریک ایستاده بود.زن نیم رخ مردراهم نمی دید ووقتی خداحافظی کرد ورفت حتی پشتش را

                                                            *******

امروز ۱۱ مهر .فکر کنم یه مدتی ننویسم.یعنی چیزی حدود یک سال .شایدم کمتر.نمی دونم تا کی می خوام ننویسم.اما می دونم طولانی نمی شه.البته اگر یک سال رو طولانی نگفت


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:19 توسط : زهرا
چهارشنبه یکم شهریور 1385


باور کردنی نبود.در زندگی ام جای به این قشنگی ندیده بودم.تا چشم کار می کرد کوه های سفید بود.اما نه پوشیده از برف بلکه از گل.اونم همه یه مدل .گلهای بابونه.وقتی با ماشین تو جاده می رفتیم یه چیزی تو قلبم تکون خورد.تمام بدنم لرزید.یه چیزی تو وجودم صدا می کرد.یه صدای غریبه.دروغ ندارم صدا از درون خودم بود یه جور تلنگر ولی خیلی غریب بود.فقط بدنم رو لرزوند.بغض رو به گلوم آورد.صورتم رو چسبوندم به شیشه.دیگه نمی تونستم هیچی بگم.همون وای اولیه هم از دهنم در نمی اومد.پلک نمی زدم.دست خودم بود حتی نفس هم نمی کشیدم.به محض وایسادن ماشین از ماشین زدم بیرون.رفتم وسط گل ها اما نه تنها .با دوربین فیلمبرداری.اما نتونستم.دادمش دست بابام.نشستم وسط گل ها و یکیشو چیدم.گرفتم جلوی صورتم.زل زدم بهش.چقدر قشنگ بود.و حالا من وسط این دریای گل نشسته بودم.اشک به چشمام اومد .اولش آروم اما بعد از چند لحظه همه فهمیدن.یه جوری با تعجب نگام کردن.مامانم گفت:چی شده زهرا؟فقط گفتم چیزی نیست.همین.احساس می کردم خیلی کوچیکم.قلبم بی قراری می کرد تو اون همه عظمت گم شده بود.حسرت چوپانی رو خوردم که داشت گاوها رو می برد لب برکه.ای کاش.......والان وقتی بعد از دو ماه بالای این کوه وایستادم و دارم به شهر زیر پام نگاه می کنم ا ز خودم می پرسم اون همه عظمت کجا رفته؟اون ساختمون های شیک.اون همه آدم مغرور وازخودراضی که تو خیابون راه می رن؟چرا من چیزی نمی بینم جز این کوهستان.خدایا ازت ممنونم.به خاطر همه چیز.احساس می کنم بزرگ شدم.می بینمت.چیزی که تاامروز نبود.نمی خواستم باشه.باور می کنی می ترسم........باور می کنی؟....صدامو می شنوی....ای کاش می تونستم بگم چه احساسی دارم.....ای کاش می تونستم کلمات رو کنار هم بچینم اما نمی شه.....یه جای کاراشتباست....اشتباست....فقط یه قدم.یه قدم مونده.اما نمی شه.نمی تونم برسم.ولی چرا؟

چرا نمی خوای؟.........چرا خودم نمی خوام.........خودم..........


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:57 توسط : زهرا

RSS


Javascripts


JavaScript Codes