تبليغاتX
دنیای خیالی
دنیای خیالی
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
سبز روی آبی

می شد گفت زن صندل ها رابه پاکرده است یاصندل ها به پای زن است.یکی می رفت ودیگری به دنبالشوتنها صدای موجود صدای برخورد پاشنه سندل ها به کف سالن بود.ازهال به آشپزخانه.ازآنجا به اتاق کار....درناله ای کرد وبافشاردست بازشد.چندصندلی ویک میز تحریر بزرگ دروسط اتاق قرارداشت ودورتادور پرازکتاب.کمتربه این اتاق پامی گذاشت.بعدازظهرها هرگز وصبح هاکمترواین اواخربه ندرت.ماهی یکی دوبار.دراتاق رابازکردونگاهی به اطراف انداخت.همیشه برایش تازگی داشت وهمیشه هم دچار همین حالت می شد.تپش قلب.انگارشوهرش آنجابود.باهمان قد بلند.موهای جوگندمی وسگرمه های درهم.پشت میزنشسته وروی ورقه هایش خم شده است وباوروداوباچشمان پرسش گربه سرتاپایش می نگریست.باهمان چشمانی که روزگاری درآن عشق فریاد می کرد!عشق!عشق!عشق!!!!خنده ایی تلخ به لبانش آمد.چهره شوهرش رادرمقابل خودمی دیدباهمان اقتدار که کوچکترین حرکتها را زیر نظر می گرفت.خاطرات تمام سالهای گذشته از ذهنش گذشت.تلاش.تلاش.تلاش!ودرآخرکسی اورانمی دید.اصلاانگاروجود نداشت.همه چیز را برای همه بایستی آماده می کردوخودش....مامان قرار نبود لباسای منو اتو کنی؟....یادت رفت؟...من نگفتم می خوام بپوشمش....!وبعدصدای کوبیده شدن در.

دستمال نمدارش راتای دیگری زد.باید این کاررامی کرد.این اتاق احتیاج به گردگیری داشت.از آخرین دفعه چه مدت گذشته بود؟یادش نمی آمد.همین قدر به یاد داشت که شوهرش گفت""دیگر به میزکارمن دست نزن""این یک دستور بود وبعد""همه چیزرابه هم می ریزی بعد ازرفتن تو هیچ چیز سر جای خودش نیست""

دررابااحتیاط بست ولخ لخ کنان به سمت میز رفت.دسته ایی کاغذ راباتانی برداشت.زیرآنها دستمال کشید وبعد دسته دیگر...

روی شیشه میز رادستمال کشید وقطره ایی اشک دوباره زحماتش را هدرداد.این بارباکلافگی سعی کرد لکه ایجاد شده توسط اشک راازبین ببرد وبازقطره ایی دیگر....مستاصل خودش راروی صندلی گردان انداخت ودستانش رادرون موهایش فرو کرد.صدایی درگوشش پیچید""کلافه ایی؟""سرش راروی گردنش شل کرد وبه پشتی صندلی تکیه داد وبا پایش صندلی رابه حرکت در آورد وبعد چشمانش رابست.احساس کرددستی نوازشگر روی شانه اش قرار گرفت وبعد دور گردنش حلقه شد وکسیدرکنار گوشش زمزمه کرد""عزیزم اتفاقی افتاده؟""قطرات اشکش به هق هقی بلند مبدل شد.مدتها بود درحسرت کلمه ایی محبت آمیز وآغوشی گرم به سر می برد....درست اززمانی که احساس زنانه اش خیانت را به گوشزد کرد وبعد هم همه چیز به هم ریخت ونابود شد.چه مدت می گذشت؟زندگی اش تبدیل شده بود به روزهایی ملال آور که همانند این اتاق احتاج به گردگیری داشت وای کاش....نگاهی به دسته کاغذهای آبی انداخت.تابه حال آنها راندیده بود.روی آنها درسطرهای کوتاه چیزهایی نوشته شده بود.تیر...مرداد....اول فروردین....و....یکی مال همین دیروز بود .روی به روی عنوان آن نوشته بود""نرگس قبول کند.""می دانست شوهرش به اوخیانت می کند اما نمی دانست شعر می گوید.صندلی گردان رانزدیکتر آورد.دست دراز کرد واز جاقلمی روان نویسی برداشت.رنگش سبز بود.شعرهاهم با همین رنگ نوشته شده بودند روی کاغذ آبی.شاید هوس کرده بود چیزی بنویسد...اما درروان نویس راهم برنداشت...

وقتی لخ لخ کنان به سمت آشپزخانه به راه افتاد دستمال رادرپاگرد حمام روی زمین انداخت اما هنوز چیزی دردستش سنگینی می کرد...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:36 توسط : زهرا

RSS


Javascripts


JavaScript Codes