تبليغاتX
دنیای خیالی
دنیای خیالی
سه شنبه سی ام خرداد 1385


مثل مرغ پرکنده ازگوشه اتاق به گوشه دیگر می رفت وکلماتی را مانند وردبرزبان جاری می کرد اما به یکباره باقدم هایی سست ولرزان ایستاد ونگاه سردرگمش را به دراتاق دوخت ومثل کمانی که ازچله رهامی شود به سمت درهجوم برد وباشدت هرچه تمام تر دستگیره رابهدست گرفت وباشدت بالا وپایین کرد اما درقفل شده خیال بازشدن نداشت.بایک تصمیم آنی ازدرفاصله گرفت وبه درتنه زد امابراثراصابت شانه های ظریفش بادر به جای باز شدن آن در این خودش بود که ازپشت برزمین افتاد واز درد بر خود پیچید وناله های دردناکش درفضای بزرگ آن خانه قدیمی پیچید واشکی گرم به مانند چشمه ایی روان ازآن دو گوی زیبا سرازیر شد.باتمام وجود فریاد زد:""چرا؟آخه چرا؟""دستانش رادراطراف بدن دردناکش قلاب کرد وپاهایش رادرشکمش جمع کرد وسعی کرد دردعضلاتش رافراموش کند وبار دیگر فریاد زد وخودش رابه دست اشکهای گرمی سپرد که قصد داشت درون ملتهبش راآرام کند.خود رامرغی اسیر شده در قفس می دید که در طلب آزادی به هرکاری دست می زند حتی ...چشمان بی فروغش برای لحظاتی درخشید وبرروی موزاییک های کف اتاق غلتی زد.فکری شوم در مغزش شکل گرفت وبه خاطر لذت انتقام خندید  وزیر لب زمزمه کرد:""داریدتنها دلخوشی ام را می گیرید!...حاضرم بمیرم اما نذارم شما برام تصمیم بگیرید...""

صدایی از درونش فریاد زد""ولی این آینده مساوی با مرگ!دراون صورت دیگه آینده ایی نداری!""دستانش راروی گوشش گذاشت وسرش رابه مانند یک بیمار هیستیریکی تکان داد و گفت:"" مرگم رو جلو می ندازم!از این همه درد و خواری خسته شدم.بااین کارم اونم آینده ایی نداره درست مثل من!""

وبه خاطر این فکر قهقهه ایی زد و به سمت تنها شی درون اتاقش یعنی صندلی اش یورش برد و باتمام قدرت پنجره بسته را شکست .چشمانش را بست وبا دست لبه های شکسته شیشه را گرفت.انگشتانش سوخت وخون از دستانش چکیداما بی توجه خود را بالا کشید وقبل از اینکه صدای التماس های او با هم مرددش سازد باحرکتی سریع خودرا پرتاب کرد ودرست زمانی که از ته دل ترسید وبا وحشت کمک خواست دیگرازکسی هیچ کمکی ساخته نبود.فاصله او با زمین آن قدر کم شتابش آنچنان زیاد بود که مسلما جز مرگ هیچ آینده ایی نداشت ولذت انتقام وتصمیم گیری برای خود به فریادهایی ازکمک مبدل شد...درست درآخرین لحظه نگاهش بانگاه سبز یکه درآن بالا واز لبه پنجره گریان وترسان به صورتش دوخته شده بود تلاقی کرد اما دیگر....

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:9 توسط : زهرا
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385
خواب

صدای موج های أرام که برساحل شنی می نشست  سکوت خلسه آور آن محیط را می شکست.هیچ کس در آن اطراف نبود به جز او و چند نفر ماهیگیر محلی که کلاه های لبه داری بر سر داشتند وبر روی تکه سنگ های کنار آب ایستاده بودند و چوب ماهیگیری را بدون حرکت در دست نگه داشته بودند.دستش را به زیر چانه اش برد و خودش راسوار بر آن قایق کوچکی دید که به نقطه ایی سیاه در دل آبی رنگ دریا مبدل شده بود.از این فکر احساسی فراموش شده سراپایش رافراگرفت...هردو نشسته در قایق وسوار بر موج های دریا با هزاران هزار حرف ناگفته ...نگاه گلایه مندش رابه چشمان اودوخت.احتیاج نبود حرف بزند چشمانش همانند یک گتاب باز همه چیز را در خود منعکسمی کرد.اما با این حال مهر سکوت شکسته شد.

ــــ  دیرآمدم.می دانم.اما حوالی خواب های تو پرسه می زنم.درتمام این سالها درکنارت بودم وتوانکارم کردی.من آمدم.آمدنم را حتی سبزه ها هم فهمیدند.گنجشگهای روی درخت با سروصدایشان وجودم راحس کردند.عروسک موقرمز همسایه با سقوطش وجودم را اثبات کرد ولی تو بابی تفاوتی ازکنارم رد شدی و فقط خندیدی!تو مرا نمی دیدی اما آرزوی دیدنم را داشتی...از تابش خورشید می گریختی!و سایه ها را متهم می کردی که جلوی نور راگرفته اند!خودت رادرتنهایی یک فنجان خالی گم کرده بودی.وقت وبی وقت هم زیر گریه می زدیومی گفتی همه نازک نارنجی شده اند.خبرازخودت نداشتی که سال به سال بامن قهر می کردی ومن می آمدم وروی شانه ات می نشستم . درست مثل وزن سیال یک خاطره گم شده نوازشت می کردم وپابه پای هق هق گریه هایت می گریستم.بازهم مرا نمی دیدی.این همه سال با چشم های باز مرا ندیدی.چشم هایت را خواب کن شاید این بار مرا دیدی...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:43 توسط : زهرا
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385


داشتيم برمي گشتيم تهران.توي جاده ترافيك شده بود .ماشين ها حركت می كردن.يه جرثقيل از توي جاده خاكي داشت مي رفت.يه آنبولانس هم به اندازه چند ماشين جلوتر در حال حركت بود.معلوم بود يه تصادف شديد رخ داده.اونم چه تصادفي.اي كاش نمي ديدم.تموم خوشي مسافرت با ديدن اون صحنه از سرم پريد.وحشتناك بود.دوتا ماشين همچين خرد و خمير شده بودن كه نتونستيم تشخيص بديم چي بودن.دو تا آمبولانس طوري نگه داشته بودن كه چيزي ديده نشه.همشون مرده بودن.يه ثانيه غفلت و بعدش ......راستي فاصله بين مرگ و زندگي چقدره؟؟؟؟؟ما آدما به چي خودمون دل خوش كرديم؟هر وقت ياد صحنه ايي كه ديدم مي افتم يه حالي به من دست مي ده.نمي شناختمشون اما وقتي فكر مي كنم اونا هم داشتن از گردش و تفريح بر مي گشتن ......


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:32 توسط : زهرا

RSS


Javascripts


JavaScript Codes