تبليغاتX
دنیای خیالی
دنیای خیالی
یکشنبه بیستم فروردین 1385
فاصله

کلیدرادرقفل درانداخت ودستگیره راخم کرد.به داخل خانه خزید ودستش روی دیوار به جستجوی کلیدکشیده شد.نورزردچراغ اتاق راروشن کرد.شانه هایش ازسنگینی کیف دردگرفته بود.کیف را باعصبانیت به گوشه ایی پرتاب کرد وبرای فرار ازگرما به سرعت خود رااز شر روسری و مانتو رها کردوازهمان فاصله نگاهش به آیینه ای که روی دیوار مقابل بود خیره شد.خودش رابرانداز کرد وموهای پریشانش را با حرکتی سریع درون یک کش محصورکرد و گلدان کنار دستش را برداشت و تصویر درون آیینه را به دهها تکه تبدیل کرد و بی صدا گریست.صداهایی در سرش می پیچید""مامان خوشگل شدم؟مامان چرا گریه می کنی؟مامان بابا کجاست؟مامان صورتت چی شده؟افتادی زمین!...مامان...""دنیایش درهمان چشمان سیاه و کوچک خلاصه می شد...چشمانی که همانند یک کتاب همه چیز رادر خود منعکس می کرد.چشمانی پاک و معصوم...از ته دل وبا صدایی که ازاعماق وجودش برمی خاست فریاد زد""خدایا آخه چرا؟""خسته بود.از تکرار روزهای ملال آور وساعات عجول و یکنواخت وازتمام روزهای بی رحم و غاصب...صبر واژه ایی که از کودکی با آن رشد کرده بود.خودش راباآن کلمه پیدا کرده بودوازفداکاری کردن هیچ ابایی نداشت.اگر و تنها اگر می دانست آن دو چشمان سیاه و مهربان برای همیشه متعلق به او خواهد بود.چشمانی که حالا برای او خلاصه شده بود دریک قاب عکس دور طلایی با یک روبان مشکی!!!وبرگه ایی امضاشده که نشانگر آزادی اش بود........تاکی این جدال وجودداشت؟چرا همیشه قوی بر ضعیف ظلم می کرد؟مقابله گربه در برابر ببر!!!تکیه گاهش.ستون خانه اش در اوهام غرق شده بودو همه چیز رادر قدرت دستانش می دید!یعنی همان چنگال قوی!!!چرا نتوانست به او بفهماند دوستش دارد؟چرابه دختر کوچکشان رحم نکرد؟و حالا نتیجه چندین سال زحمت خلاصه شده بود در برگه ایی امضا شده و شناسنامه ایی خط خورده!!!!!!!!این بود سند رهایی!اما چرا؟

سرش که بلند شد چشمانش برجاثابت ماندوبرای اطمینان از آنچه می دید چندین بار بازوبسته شد.دخترک زیبایش درست چندقدم جلوترایستاده بود ومی خندید""مامان قشنگم بازداری گریه می کنی؟همه چیز درست می شه.منم حالم خوبه.دیگه کسی نیست آزارم بده!هیچ کس!و دیگه کسی نیست تو رو آزار بده!هیچ کس!""

صدایی درخانه پیچید.مثل صدای زنگ...ازعالم رویابیرون آمد.زنگ تلفن را شنید.از جایش برخاست.گوشی رابرداشت...صدایی درگوشش پیچید.صدایی که متعلق به زمان دیگری بود...به سال های جوانی.امروز توانسته بود یکی اززنجیرهای وابستگی اش را به قیمت از دست دادن سال ها ...پاره کند وحالا زنجیردیگری قصد داشت دوباره پیوندبزند!مثل یک خواب به یاد می آورد

دیدار.نگاه.علاقه.عشق.دوست داشتن...جدایی.فرار...فراموشی...ازدواج...طلاق...

وحالا """می شنوی؟می گم پشت دریه هدیه برات گذاشتمو یه عالمه حرف پشت در نشسته!!!

دلهره به جانش افتاد.شنیدن این صدا به مانند سالهای گذشته تاروپود جسم ضعیف و بی اراده اش را لرزاند!!!باورش سخت بودکه درانتهای خط راه سبزی ببیند.درراگشود.دفتری پشت در بود و رویش یک تکه کاغذ

چه کسی باورمی کرد             که در دورترین لبخند

صدای خنده ای رادر کشتزارقلبم بشنوم

چه کسی می دانست        نگاه ساده چشمی

مرابه اعماق دره های اشک خواهدبرد

چه کسی انتظارداشت         که مرگ یک پرنده دلسوخته

شادی آورترین لحظه یک قاصدک باشد!

چه کسی می خواست        ما.....                هر دو..............

فاصله را تجربه کنیم.

.

.

.

وزندگی ادامه داشت....

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:26 توسط : زهرا
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385
قصه من

باران آرام آرام خیس می کند ناودان کهنه دلم را.....ومن حسرت تبسمی آشنایم

ازمن پرسیدند تاکجا می روی؟ومن لبهایم بسته ماند....سکوت راترجیح داد

خوشی نوجوانیم راازمن گرفتند تاتبسمی نثارم کنند

آخرتو نمی دانی که چقدرسخت و دشوار است جدایی

برای همین است که زیر باران ایستاده ام.

ریشه امیدم راازجا کندم وهمین جمعه بود...

ومن به دنبال تو.....تبسم تورانیز ازمن گرفتند...

ومن قصه ناودان ها شدم....

***********************************

نوشتن یه کم برام سخت شده.شروع می کنم.می نویسم ولی بعد همه چیز به هم می ریزه.تموم نوشته هام رو با خودکار خط می کشم.نمی دونم این سپیده تا کی می خواد تغییر جهت بده.ولی خوب فکر کنم اگر خدا بخواد دیگه داستانم افتاده رو غلتک هرچند نه به خودم اعتماد دارم و نه به سپیده ونه حتی ...نمی خوام چیزی بگم ولی انگاری نمی شه.امشب از اون شب هاست که بی خوابی به سرم زده ودلم می خواد حرف بزنم.از خیلی چیزا.از آدما.از شخصیت هاشون...از نوع نگاهشون.....دارم کم کم باور می کنم هر کدوم از ما از یه چارچوب خاص به اطرافمون نگاه می کنیم.درست مثل کادری که تو عکاسی وجود داره.وقتی یه مدت کارای یه آدمو دنبال می کنم می بینم ته مایه کارا شبیه همه.به خصوص کسایی که نگاهشون رو پیدا کردن وقتی سر کلاس هر استادی می شینم یه مدت طول می کشه تا بفهمم از چه چیزی خوشش می یاد و آخر ترم می بینی کارای بچه ها شده شبیه کارای استاد.چرا نمی دونم.کلاس های استاد تقوی رو هیچ وقت یادم نمی ره.همین طور مش رضا.بی انصاف به محض اینکه رفت مکه دیگه مدل نشد!!!!!!هر چند چهره اش برای همیشه موندگار شد.ناسلامتی مدل استادوکیلی بود...می دونم این حرفا زدن نداره ولی گاهی اوقات فقط دو کلمه می تونه یاد آور تموم خاطرات آدم باشه.....نمایشگاه عکاسی که پارسال گذاشتیم وچه عکس هایی با اون نقاشی های روح مانند و بزرگ که بزرگی کادرش به کارای اکسپرسیونیست ها می خورد ولی آخرش نفهمیدیم چه سبکی داره و چرا این قدر بی روح و مرده و....شایدم نقاشش......حالا با این مسائل کار ندارم.مهم خاطرات خوبیه که با همون تابلوهای بی روح دارم و پول اون دوتا همبرگری که از جیب من و سمانه و نرگس رفت.همون همبرگری که سمیرا خورد و به روش نیاورد قرار نبوده مهمونش کنیم و یکی دیگه از بچه ها  هم با لجاجت تمام اصلا اونو نخورد و ما سه تا به خاطر این لج بازیش آتیش گرفتیم .چون یه ساعت زودتر گفته بود بریم ناهار بخوریم و ما نرفته بودیم.......می دونم این روزا دیگه تکرار نمی شه.......می دونم دیگه ممکنه هیچ وقت نتونم اون صحنه ایی که پیرمرده کلی پرنده و گربه رو تو پارک لاله دورش جمع کرده بود وداشت بهشون غذا می داد رو ببینم ولی خوب زندگی تا بوده همین بوده.پراز خاطرات خوب وبد و تلخ و شیرین که همیشه خاطرات بدش یاد آدم می مونه.نمی تونم بگم سال گذشته سال خوبی بود ولی امیدوارم امسال سال بهتری باشه.سالی که امیدوارم بتونم........


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:4 توسط : زهرا
شنبه دوازدهم فروردین 1385
تعبیر تازه

پروانه که نشست

دست هایت راگشودی

وباهم پریدیم

زمان

ایست داد

زمان ایستاد ومادویدیم

از زهره تا زمین

از خورشید تا ماه

این همه راه !...

راهی نبود عبور از

خواب گلبرگ های زیرپایمان

می دانی؟

آوازم تعبیر تازه ی چشمان توست


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:25 توسط : زهرا
سه شنبه هشتم فروردین 1385
هراس نقره ایی

از درون متلاشی می شد.احساسی خردکننده تمام قوایش رابه تحلیل می برد.باهرقدم گامی به سوی پرتگاه نیستی نزدیک می شد.کلامی سه حرفی چه به روزش آورده بود!وتصمیمی عجولانه تمام بنیاد زندگی اش رامتلاشی کرده بود!هیچ گاه هیچ اندوهی را بی دلیل تعبیر نکرده بود ولی این بار با این همه دلیل روشن...چه خیالات باطلی رادرمغزمی پرواند وچه زندگی شیرینی رادررویاهایش تفسیر می کرد حال درست بر سریک دوراهی ایستاده بود یابایدبه چپ می پیچید یابه راست...چه بی تجربه وکودکانه دوستش داشت.درتمام دیار قلبش فقط یک نام حک شده بود...درعالم خودمی اندیشید که عشق رابی فلسفه وبی هیچ منطقی درک کرده است!!!وحال درهراسی گنگ و نامعلوم اسیرگشته بودوتمام زندگی اش رامفت ومسلم فروخته بود!آن هم فقط برای لحظه ایی اشتباه!برای اینکه یادنگرفته بوددرکنار کلمه بله کلام دیگری به نام نه وجود دارد!وحال دراین شب طولانی ودراین جاده پرپیچ وخم راه راگم کرده بود وزیر لب کلماتی را زمزمه می کرد:

امروز دیگر فرصت فرار نیست.نه برای احساس.نه برای لحظه ها.تا ابد فرصت نیست.تاهمیشه نگاه معشوق عقربه ها همه فرصت ها رامی دزددواین پنجره نقره ای رابازهم گردبادهراس محکم به روی هرچه امیدوابهام می بندد.می ترسم.ازامروز.ازفردا.از همه قول ها.ازچشم ها.نگاهها.من از همه این مردمان خوشرنگ می ترسم واین پنجره نقره ایی وازاین صدای گرم نامفهوم که هنوزپنجره ام را می لرزاند......


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:7 توسط : زهرا

RSS


Javascripts


JavaScript Codes