تبليغاتX
دنیای خیالی
دنیای خیالی
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
پرواز

شب است و باز من با خیال ماهی نو سرگرم اندیشه ای تازه ام.فصل ها آرام و بی وقفه خواهند گذشت ودراین آغازلطیف من باخیال نقشی نیلی درآب بیدارم.بیدارو عاشق.عشق مثل نرمی سفرآب به ریشه های نازک برگ در وجود احساس جاری گشت.قطره قطره! ودر این شب طولانی نا گزیر مرا به پروازتا اوج خویشتن فرا می خواند.پروازی نرم و سبک تا افق شیرین ترین احساس بودن.امشب با همه شب های بودنم بیگانه است.بادیشب که نقش ماه لرزانم رادرآب تکه سنگی سخت و محکم ویران می کرد وباشبهای کودکی که تاسحر دراندیشه خیالی ساختگی روزنه های انتظار را می پوشاندم.شاید امشب موعد اندیشه ای بزرگ است که این چنین پرازاسرار در چهارمین نفس سال زنده گشته ...

**************************************************

درهراسی به عریانی همه قلب ها از احساس

به رنگ تلخ وحشتی سردازبیابان های پرازگردبادحسرت

مرا تا اوج لذت عاشق شدن دوباره آفریدی

دوباره مخلوق شیدای تو شدم ودوباره بایک تبسمت همه گریه ها فراری گشتند

می دانم طولانی ترین وحشت ها هم خواهش یک نگاه آرام تورادارند

انگارکه من باحسرت خوابی آرام هزاران سال خوابیده باشم

وهیچ گاه در هیچ خوابی تو مرا با آن دست های لرزان و چشم های نگران ازپرتگاه امیدم تا انتهای حسرتی تلخ نبرده بودی

هیچ گاه هیچ اندوهی رابی دلیل تعبیر نکرده بودی و مرا بی علت کودک همیشه سیرابت ننامیده بودی

مهربانم!چه لذت تمام نشدنی است نوازش نگاه مهربان تو

امشب دوباره ازخاک حسرت برخاستم دوباره عشق را تا سحر با هزاران سجده با هزاران خواهش تا افق خواست تو جاری کردم

امشب وقتی صدای نفس های دور مهتاب سکوتم رامسخ می کرد

چشمانم دریای تمناهای کودکانه نبود

دلم پربود ازهمهمه تپش شوقی شاید ارغوانی

دل من تا بی نهایت ها تا اوج نگاه عاشق بود

وچشمانم اگر می بارید اشک خواهشی دوباره بود برای خلق شدن

وتو بازوقت داشتی آن قدر که سیلابی نا آرام را از روحی عظیم دوباره بنده کنی

ومرا دیدی

می دیدی که چطور رقص کنان جز به تو و به عشق هستی بخش تو هستیم آرام نمی شد

می دانستی که نگاه مشوشی همه امید و عشقش لحظه ایی است که با آشنای مهربانش سخن از بهترین احساس بودن می گوید

می دانستی که من به هیچ غریبه ای به هیچ غربتی بی تو دل نخواهم داد

ومی دیدی که من تاسپیده نام لطیفت را هزار بار مثل اذان زمزمه می کردم

تو تا سحر با من حیرانی مخلصانه ابر را خضوع عاجزانه برگ را والتماس سرخ سیب وصل را جشن گرفتی

تا سحر نه به برگ خندیدی و نه با ابر باریدی

مثل یک فصل جدید تو فقط پر بودی از صحبت عشق

از صحبت آشنایی و طراوت اشک و تو نمی دیدی که من در همان جشن بزرگ آن چنان عاشق شدم که دیگر هیچ لذتی هیچ اوجی تمثیلش نشد

آن چنان آزاد ورها که دیگر پرنده بودن در مقابلش اسیربودن بود

آن چنان جاری و آبی که دیگر دریادربرابرش شیفته موج بودن بود

آن چنان ابرشدم آن چنان سبزوغنی

که دیگر هیچ تهدید فراموشی و انکارنشد

آن چنان عاشق و واله

که دیگر آزادی هیچ خاطره و یاد نبود

آشنا !دل من تاوقت سحر پرازصحبت عشق است و سلام

پراز لذت بی فاصله هست بودن

بی قافله تا مرزهایی از درد مسافر بودن

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:50 توسط : زهرا
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
بالهایت را کجا گذاشتی؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!

*****************************************************************

اینم یه داستان کوتاه

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:29 توسط : زهرا
شنبه بیستم اسفند 1384
کابوس

انگار از ارتفاع بلندی به پائین سقوط کرد وبا حرکتی آنی وحشت زده چشمانش را گشود.ترس سراپایش را فراگرفت.ترسی آشنا از دوران سالهای گذشته واز دنیای کودکی هایش!!!

چشمان فراخ شده اش هراسان در تاریکی اتاق در جستجو بود!انتظار داشت هر لحظه در اتاق با حرکتی سریع درست مثل آن روز در لنگه اش بچرخد و بعد......

نفس سنگینی کشید. از تصور این صحنه چشمانش روی هم فشرده شد وضربان قلبش شدت گرفت که صدای جیر جیر در به هوا برخاست.هراسان و وحشت زده نگاهش را به در دوخت.انتظار داشت حرکت دستگیره را ببیند ولی فقط صداهایی مبهم در گوشش می پیچید وصدای ممتد یک جیغ بلند و گوشخراش...!!!

دستانش را روی گوش هایش قرار داد.سرش را پیاپی تکان داد و زیر لب حرف هایی را جویده جویده بیرون ریخت.""نه.خواهش می کنم.من که بچه خوبی  بودم.نبودم؟من که حتی یه حرف کوچولو هم به کسی نزدم.زدم؟!.....................

دستانی قوی او را روی دست بلند کرد و به گوشه ایی پرتاب کرد.مثل یک شی بی مصرف!و بعد ضربه هایی پیاپی در دل تاریکی او را مورد هدف قرار داد .نه صدایش به جایی می رسید...ونه اشک هایش را کسی می دید...!هر چقدر داد زد  وهر چقدر کمک خواست فقط باعث شد ضربات او با شدت بیشتری بدنش را بسوزاند.قدرت حرکت نداشت.بدنش می سوخت.لباس پاره پاره اش روی زخم هایش چسبیده بود واز درد به خودش می پیچید...........نگاه بی رمقش در عمق تاریکی در پی ناجی اش بود...مادری مهربان و دلسوز.تنها کسی که در این مواقع سپر بلایش می شد.......کسی که حالا درست در روبه رویش همانند تکه ایی گوشت سیاه و کبود شده بود..........

بی اختیار اشک ریخت.دستانش رادور زانوانش حلقه زد وسعی کرد آغوش گرم و مهربان مادر را به یاد بیاورد...........


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:33 توسط : زهرا
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
راه خانه

دنیا آن قدر بزرگ نیست                   

می توانی به راه خویش روی

برنیمکتی سنگی بنشینی

کتیبه های کهن را                    برای ماه بخوانی

پیراهنت را که روزی

دکمه های نیلوفری داشت

سمت تاریکی بیاویزی

گاهی ماهی ها نیز               راه خانه را گم می کنند

*******************************************************

 نمی توانی فقط ناظر باشی چون هرچیز به طریقی به تومربوط می شود.مال توست.بخشی ازقصه ای ست که در درونت شکل می گیرد.شایدبهتر باشد چنان سنگدل شوی که هیچ چیز نتواند آزارت دهد اما در آن صورت تنها می مانی وچنان ازهمه چیزجدا می شوی که ادامه ی زندگی ات ناممکن می شود.دراین جا بعضی ها در این کارموفق شده اند وتوانایی آن رایافته اند.خود رابه هیولا مبدل کنند امااگر بدانی تعدادشان چقدر اندک است.تعجب می کنی؟ یاشاید بتوان گفت ماهمه تبدیل به هیولا شده ایم.اما تقریبا کسی نیست که بخش کوچکی از زندگی راچنان که درگذشته بود دروجود خود حمل نکند.

شایدبزرگترین مشکل همین باشد.زندگی چنان که مامی شناختیم پایان یافته.اما هنوز کسی نیست که بفهمد چه چیزی جای آن راگرفته است.برای آن ها که در شهرهای دیگررشد کرده اند یاسن شان اجازه می دهد که روزگاری متفاوت بااین روزگار رابه خاطرآورند.ادامه ی زندگی روزبه روز تلاش فراوانی می طلبد.منظورم تنها سختی هانیست.مسئله این است که حتی در مواجهه باعادی ترین وقایع دیگر نمی دانی چگونه رفتار کنی وچون نمی توانی واکنش نشان دهی.می بینی که ازفکر کردن هم عاجزی.درذهنت گیج و گمی.پیرامونت همه چیز پشت سرهم دگرگون می شود.هرروز شاهد اتفاق تازه ای هستی وآن چه طبیعی می پنداشتی به جز خلا و باد هوانیست.مشکل  گزینش همیشگی میان بد و بدتر است.ازیک سو می خواهی زندگی کنی .خود رابامحیط وفق دهی وباهمه چیز چنان که هست به بهترین وجه بسازی.اما ازسوی دیگر گویی برای رسیدن به این هدف لزوما باید هرچیزی راکه زمانی تورادر نظر خودت انسان می ساخت نابود کنی.متوجه منظورم می شوی؟برای زنده ماندن بایدخودت راازدرون بکشی.به این خاطر است که بیش تر آدم ها همه چیز را رها کرده اند.چون می دانند که هرقدر هم تلاش کنند.سرانجام می بازند و وفتی به این نقطه رسیدی هرگونه مبارزه ای بیهوده است.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:46 توسط : زهرا
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
اثر

گوش کن.صدا رامی شنوی؟

صدای گریه پرهیاهوی کودک گم شده رادرخیابان های تقدیر!

طنین وزوز خاموش راازتن خسته بید مجنون!

وفریادبسته روزگار را از بازی این نقش های رنگارنگ!

دستان انتظاردر تکاپوست وشانه های بادتکیه گاهی ست درفراسوی خیال!

وگوش ها سالهاست که هیچ صدایی نمی شنود جز به دروغ!

وازآنان جزفریادخالی هیچ صدایی باقی نمانده است!

ونگاهی از خلا سرشار سرتاسر دیوارهای سوخته را پوشانده

وخاکسترحرکتش هنوزدر کوچه اثر گذاراست!

بوی نم  بوی دود  بوی نا وبوی کهنگی هنوزپابرجاست

وکنارت سایه متحرکی ست

دستت رادراز کن.احساسش می کنی.

کسی آنجاست.من می بینم.توهم خواهی دید

فقط اگر..........


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:52 توسط : زهرا
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384
تعلق خاطر

چشمانش راچندباربازوبسته کرد.هنوز از عالم خواب بیرون نیامده بود...ازیادآوری خوابی که دیده بود سرش رابه جانب دیگربرگرداند وباحرکتی سریع اشک راازصورتش کنارزد.به پنجره بخارگرفته چشم دوخت.حسی سریع ازدرونش گذشت وازتخت پائین آمد.باکف دست نیم دایره ایی روی شیشه ترسیم کرد.حالا می توانست بیرون را ببیند.نگاهش ارتفاع راشکافت وپائین رفت.به کنارخیابان خیس شده ازباران رسید وبعد امتداد خیابان بود که ازمقابلش می گذشت...توده ایی سیاه توجهش را جلب کرد.عده زیادی آدم دایره وار به دور چیزی جمع شده بودند.بی آنکه بداند چرا؟چیزی درقلبش تکان خورد ونگاه آشفته اش ازبین جمعیت گذشت تامقصد نگاه های بهت زده جمعیت رایافت...از دیدن صحنه روبرویش قامتش شکست وزانوانش به روی زمین نشست وبعد دستانش جسم سردشده اورالمس کرد.تکان داد.فریادزد.صدایش کرد واشک ریخت....!درست بود که درحقش بدکرده بود.آزارش داده بود.اوراآزرده بود ولی هرگز این چنین روزی راتصورنمی کرد.درانتهای قلبش هنوزنورامیدی خودنمایی میکرد.داشت احساس گریخته ایی رادوباره به چنگ می آورد...اما عظمت دردش درحدگریستن نبود.زیرآوارتقدیر نیروی نفس کشیدن نداشت وتقدیر به شکلی آشتی ناپذیر  لجوجانه وسرسخت درپی آزارش بود.حالا که همه چیز راباخته بود وتنها لبخندی سرد ومنجمد رابر چهره او می دید می فهمید""درکنار اوزخمی ترین لحظه ها هم عالی ترین لحظه ها بودند""ولی...

فرصت ماندن نداشت.کسی صدایش می کرد.کسی که بودنش با او معنا می شد!!نمی توانست بماند!زنجیری باریک اورابه چند کوچه آنطرفتروبه دختری که پشت پنجره ایستاده بود مرتبط می کرد.حس تعلق خاطر........


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:7 توسط : زهرا
شنبه سیزدهم اسفند 1384
روزمبادا

وقتی تونیستی نه هست های ماچونان که بایدند.نه بایدها.مثل همیشه آخرحرفم وحرف آخرم را بابغض می خورم.عمریست لبخندهای لاغرخود را دردل ذخیره می کنم.باشدبرای روزمبادا ! امادرصفحه تقویم روزی به نام مبادا نیست.آن روزهرچه باشد روزی شبیه دیروز.روزی شبیه فردا.روزی درست مثل همین روزهای ماست.اما کسی چه می داند

شاید امروز روز مبادا باشد!

********************************************************************

خیلی چیزا هست که می خوام بگم اماوقتی شروع به نوشتن می کنم تازه می فهمم درک من از آن چیز چقدر اندکه.

شیوه نوشتن منو تحمل کن.می دونم که گاهی از موضوع پرت می شم.اما گمون می کنم اگر همه چیز رو همون طور که به نظرم می رسه ننویسم اونو برای همیشه از دست می دم.ذهنم دقت گذشته ها رو نداره.حالا کندترکارمی کنه.درجامی زنه وبه چالاکی اون وقتانیست.ادامه پیگیری ساده ترین اندیشه بی اندازه خسته ام می کنه.پس می بینی نتیجه تلاش هام همینه که می بینی! کلمات تنها هنگامی ازراه می رسن که تصور می کنم دیگه هرگز نمی تونم چیزی بنویسم.وقتی که ازیافتن شون مایوس شدم.هر روز تلاش من به همین شیوه ادامه داره .همون اشتیاق به فراموشی وسپس نیاز به ازیاد نبردن پیدامی شه.همیشه تواین مرز شروع به نوشتن می کنم.قصه آغاز می شه.پایان می یابه.گم می شه ومیون هر واژه چه سکوت ها وچه واژه ها که درحال فرارن ناپدید می شه وهرگز برنمی گرده.

خیلی سعی کردم چیزی روبه یاد نیارم.بامحدودکردن افکارم به زمان حال.بهتربه کارهام می رسیدم.کم ترغمگین می شدم.می دونی خاطره بزرگترین دامه ومن خیلی تلاش می کردم به دام نیفتم.اجازه ندم خاطرات قدیم به سراغم بیاد.ولی اخیرا هر روز بیشتر به گذشته فرو می رم.گاه می خوام در اون حالت بمونم!دختربچه بازیگوشی بودم نه؟اما چنان به سرعت رشد کردم که برای خودم خوب نبود.اگراز این گفته ها گیج شدی متاسفم.اما چاره ایی ندارم.ناچارم همه چیز رو همون طور که یادم می یاد نقل کنم.........


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:19 توسط : زهرا
چهارشنبه دهم اسفند 1384
آخرخط

یک قدم.دوقدم.سه قدم....خیابان زیرپاهاش کش می اومد! انگار یکی دوسرخیابون روگرفته بود ومی کشید.ازانتظارکشیدن خسته شده بود.تاکی حرکت!تاکی دروغ! تاکی .....ای کاش یکی دوسرخیابون رو ول می کرد....بعد مثل وقتی که کش رهابشه یه ارتعاش وبعد انتهای مسیر....!چه احمقانه!!! راه طولانی بودچه ربطی به مسیرداشت؟انتظارکشیدن اونو می کشت!خسته اش می کرد!ذهنش روازخاطرات پروخالی می کرد.خاطرات....!!!ذهنش شده بود پاندول ساعت وحرکت معکوس به عقب!داشت می رسید به ابتدای مسیر...!یعنی روز حادثه!چه بی خیال راه می رفت مثل یه پرنده سبک بال بود.قدم هاش با چه سرعتی روی زمین می رسید ومسیر خیلی هم کوتاه به نظر می رسید.چه بی خیال نگاه می کرد تا این که یه چیزی مثل برق ۲۲۰ ولت اونو گرفت.اصلادرجاخشکش زد....

تاقبل ازاون روز همه چیز عادی بود.مثل همیشه.تکرارمکررات!همه جاساکت.همه درحرکت.همه درتکاپو.اونم فقط برای سیرکردن شکم!اصلی ترین نیازبشر.هنوزبچه بود.خیلی چیزارو نمی دونست.نمی فهمید.حقش.حقوقش.احتیاجاتش!ولی نه یه چیزی فرق کرد.درست از همون روز.به قول امرسون درقلبش نوشت اون روز بهترین روز ساله....همه چیز گذشت مثل برق.مثل باد.همیشه این طوره.لحظات خوب باهم بودن زود می گذره.دوام نداره.عمر خوشبختیش کوتاه بودوپرنده خوشبختیش عمرش کوتاهتر!دلش می خواست دادبزنه!نه اصلا باتموم وجود فریادبزنه!می خواست بره شکایت.آخه چرابایداین طورمی شد؟حالا اگر یکی به خوشبختای عالم اضافه می شد جای بقیه تنگ می شد؟!

پاهاش سنگین شد.نفسش به شماره افتاد.چشماش سوخت وقلبش تیرکشیدویه آه کوتاه ازدهانش خارج شد.کناردیوارآجری درست وسط اون کوچه باریک دراز نشست.هواداشت تاریک می شد.مسیرش به انتها نرسیدولی خودش ......دیگه نه قوایی برای راه رفتن داشت ونه امیدی برای ایستادن.حالا می فهمید وقتی می گن طرف به آخرخط رسیده یعنی چی.یه غم به سنگینی یه کوه افتاده بود رو سینه اش وگلوش رو فشارمی داد.دیگه طاقت نیاورد.یه قطره اشک گریزپاازچشمش سرخورد وبعدهای های گریه بود که سکوت خالی خیابون روشکست!

هیچ کس نبود.اون تنهای تنها بود.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:27 توسط : زهرا
دوشنبه هشتم اسفند 1384
آدم های تازه

ممکن است تصور کنی دیر یا زود همه چیز به پایان می رسد وهیچ چیز تازه ای ساخته نمی شود.آدم ها می میرند وبچه ها از متولد شدن سر باز می زنند.در طول سال هایی که در این جا گذرانده ام نمی توانم دیدن بچه ایی تازه به دنیا آمده را به یاد بیاورم.با این حال همیشه آدم های تازه جای آن هایی راکه ناپدید شده اند می گیرند.آدم ها از دهات های اطراف وشهرهای دیگر می آیند.یا گاری هایشان را پر از اثاثیه می کنند ویا خشمگین با اتومبیل های قراضه سر می رسند.همگی گرسنه و بی خانمانند.تازه واردها تا زمانی که راه و رسم شهر را یاد بگیرند طعمه های خوبی هستند.خیلی هابیش ازبه پایان رسیدن نخستین روز گول می خورند وتمام پول هاشان راازدست می دهند.بعضی اجاره آپارتمان هایی را می پردازند که وجودخارجی ندارند.دیگران به دام دلالانی می افتند که از آن ها حق وحساب می گیرند برای پیداکردن شغل هایی که هرگزنمی یابند وبازهم دیگران ذخیره ی پول خودرابابت خرید مواد غذایی می پردازند که معلوم می شود مقوای رنگ کرده است!این هافقط رایج ترین انواع حقه هاست.من مردی رامی شناسم که روزها در مقابل یکی ازمیادین می ایستد وهربارکه یکی به ساعت نگاه می کندازاوپولی مطالبه می کند!اوازاین راه زندگی اش را می گذراند واگر مشکلی هم پیش بیاید معاونش نقش تازه واردرابازی کرده پس ازنگاه کردن به ساعت مقداری پول به مرد می دهد.طوری که غریبه ها تصورمی کنند پرداخت این حق وحساب واجب است ویا نمونه بارزتر تابه حال به افرادی برنخورده اید که در مقابل سرویس های بهداشتی پارک ها نشسته و پول مطالبه می کنند؟

آن چه شگفت انگیز است نه وجود مردانی چنین مطمئن که سادگی کارآن ها دروادارکردن مردم به تقدیم پولشان است.

خیلی ازماهابه دوران کودکی بازگشته ایم ومانندبچه ها رفتارمی کنیم.می دانی مسئله این نیست که عمدا چنین تلاشی می کنیم ویااین که کسی ازاین وضع آگاه است.اماوقتی امیدمی میرد.وقتی که می بینی کم ترین امکان امیدواربودن راازدست داده ای.فضای خالی رابارویا .افکارکوچک بچه گانه وقصه ها پرمی کنی تابتوانی به زندگی ادامه بدهی.حتی آدم هایی که بیش ازهمه سخت وخشن شده اند نمی توانند ازاین حالت دوری کنند.بی جنجال ومقدمه چینی ناگهان کاری راکه دارند انجام می دهند رهامی کنند می نشینند وازخواسته های درونی خودحرف می زنند.اما همه اینها به زبان ارواح حرف می زنند.شیوه های زیادی دیگری نیز برای گفت وگودراین زبان وجود دارد.این گونه گفتگو وقتی اغاز می شود که فردی به دیگری می گوید ارزو داشتم.ومی توان هرچیزی راآرزو کرد به شرط اینکه امکان پذیر نباشد.آرزوداشتم خورشیدهرگزغروب نمی کرد!آرزوداشتم توی جیب هایم پول سبز می شد!آرزوداشتم شهر به شکل قدیمی خودش بازمی گشت.متوجه شدی؟همه چیزهای پوچ وکودکانه که نه مفهومی دارند ونه واقعیتی.به طور کلی مردم فکر می کنند اوضاع در گذشته هرچقدر هم که بدبوده بهترازامروزبوده است.وضعیت دوروز پیش بهترازدیروز بوده وهرچه قدر که بدبوده بهترازامروزبوده است وهرچه قدر به عقب برگردی جهان زیباتر وخواستنی تر می شود.

من می فهمم مردم چراوارداین بازی می شوند.اماخودم میلی به شرکت درآن ندارم.من گفتگو به زبان ارواح رانمی پذیرم وهروقت آن راازدیگران می شنوم گوش هایم را می گیرم ودور می شوم.بله زندگی من تغییر کرده است.یادت هست چه دختربازیگوشی بودم؟داستان هایی که می گفتم تمامی نداشت.همین طور دنیاهایی که می ساختم تاوارد آن شویم وبازی کنیم.قصربی بازگشت.سرزمین غم.جنگل واژه های فراموش شده.آن ها را به خاطر داری؟چه قدر دوست داشتم برایت داستان سرایی کنم و حتی گریه ات رادرآورم.من اشک هایت را همان قدر دوست داشتم که لبخندت را.اما تودوستم داشتی نه؟

حالا من سراسر عقل وحسابگری هستم.نمی خواهم مانند دیگران باشم.می بینم خیالبافی چه به روزشان اورده ونمی خواهم بگذارم همین بلا به سرم بیاید.آدم های شبیه ارواح همیشه در خواب می میرند.نمی دانم شاید اشتباه می کنم و خودم خیالباف ترین آنهاباشم!اگر غیر ازاین بود شراره از کجا سرچشمه گرفت .حالا سپیده چطور در ذهنم بزرگ و بزرگتر می شود.اصلا کدام حادثه جرقه وجود این دو را در ذهنم روشن کرد ؟وحالا سپیده روز به روز در جاده زندگی اش قدم بر می دارد و من به او فرمان می دهم کجا و چگونه!من او را به تصویر می کشم اگر اینها خیال نیست پس چیست؟!!

نمی دانم شاید شخصیت وجودی سپیده از زمانی در ذهنم بارور شد که در روزنامه خواندم دختری از خانه فراری شده آن هم به دلیل اینکه ناپدری اش او را نمی پذیرد وسپیده درست ازهمان روز متولد شد وحالا چند ماهی است که همیشه با من است وتا زمانی که مانند شراره به سرانجام مورد دلخواه نرسد نخواهد رفت!!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:22 توسط : زهرا
شنبه ششم اسفند 1384
خلوت تنهایی

در گذر از ثانيه هاي عمر ، عمري كه بي تو به اين جا رسيد ، خاطره ديدار تو در دشت يادم ، هنوز باقي ست . در نگاهم پنجره ها هنوز ، وسعت ديروز را در خود جاي داده اند و آسمان ، با حجمي آبي تر از ديروز مي انديشد كه شايد گام هاي تو عبوري تازه را بيافريند .
كافي است لحظه اي ميهمان خلوت تنهايي خاطره هايي باشي كه هنوز جريان دارند ؛ فقط لحظه اي ، نگاه مهربانت را از من نگير .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:44 توسط : زهرا
جمعه پنجم اسفند 1384


نامت سپیده دمی ست که برپیشانی اسمان می گذرد

-متبرک باد نام تو!-                      وماهمچنان دوره می کنیم

شب را و روزرا                      هنوز را........

باورتون می شه گاهی اوقات ما ادما اون قدر تو روزمرگی هامون غرق می شیم که   چشم هامون می بینه ولی در اصل خیلی چیزا رو نمی بینیم!!!!!!!!!!!!خنده داره بگم اتاق من رو به حیاط خونه باز می شه ولی گاهی اوقات می بینی دو هفته می شه پام به حیاط نرسیده!!!!!!!!!!!امشب بعد ازمدت ها دلم هوای حیاط رو کرد.رفتم رو پله نشستم وانگار تازه چشمم به حیاط می افتاد وتازه متوجه شدم درختای حیاط حتی یه برگ نداره!!!!!خنده داره؟ولی من غصه ام گرفت چون وقتی به آسمون نگاه کردم ماه رو ندیدم.تنها دلیلی که باعث شد برم رو پله ها دیدن ماه بود.همیشه وقتی چشمم به ماه می افته یه احساس خوب و قشنگ می یاد سراغم.چطوری بگم عاشق ماه هستم به خصوص وقتی قرصش کامل می شه از دیدنش گریه ام می گیره.آخه به قول مادر بزرگم وقتی ماه کامل باشه واز ته دل بهش نگاه کنی و ارزویی داشته باشی و به ماه بگی برآورده می شه!!!!!آدم خرافاتی نیستم ولی عاشق این حرفا و اعتقادات قدیمی ام.چون عقیده دارم پشت هرکدوم از این عقیده های خرافی یه ماجرای قشنگ نشسته.ولی امشب ماه خودشو از من پنهون کرد.گاهی اوقات فکر می کنم خیلی رویایی می شم وبعضی اوقات خیلی بی توجه.چرا سرما باید باعث بشه پام به حیاط خونه نرسه؟؟می ترسم سرما بخورم!!!!!مثل اینه که به آدم بگن ازخونه بیرون نرو یه وقت ماشین بهت می زنه می میری؟!!!

یادم نمی یاد این جمله از کیه اما دلم می خواد بنویسمش"کشتی وقتی دربندرگاه است مطمئن تراست امابرای این نبوده است که کشتی ساخته شده است"

ولی ما آدما خودمون روازخیلی تجربه ها محروم می کنیم که مبادا اتفاقی برامون نیفته ولی چرا؟؟؟

چرا ماارزش چیزایی که داریم رو نمی دونیم؟چرااین قدر فراموش کاریم.نمی گم فراموشی بده ولی تا چه اندازه؟ نمی خوام هر دفعه حرف می زنم یه گریزی به دوران کودکی بزنم ولی نمی شه.ای کاش ما آدما ذاتمون هیچوقت بزرگ نمی شد.ذاتمون!!!!!ولی اکثر ما اول ذاتمون بزرگ می شه.اونم چه بزرگ شدنی.همه چیز رو فراموش می کنیم.همچین سفت وسخت به گوشه زندگی آویزون می شیم واین قدر تو چیزای پیش پا افتاده غرق می شیم که موضوع اصلی رو فراموش می کنیم!!!می خوایم زندگی از دستمون در نره غافل از اینکه............

نمی خوام پرحرفی کنم بهتره ساکت بشم.سکوت بهترین چیزه.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:45 توسط : زهرا
سه شنبه دوم اسفند 1384
همه چیز درحال تغییراست

این ها آخرین چیزها هستند.یکی یکی ناپدید می شوند وهرگزبازنمیگردند.می توانم ازآن هایی که دیده ام برای تان بگویم.آن هایی که دیگر وجود ندارند.اما فکر نمی کنم فرصت کافی داشته باشم.حالا همه چیز به سرعت پیش می رود ومن نمی توانم همه را به خاطر بسپارم.

انتظار ندارم اوضاع رادرک کنی.این ها آخرین ها هستند.امروز خانه ایی سرجایش است وفردادیگرنیست.خیابانی که دیروز درآن قدم می زدی.امروز دیگروجود ندارد.حتی آب وهوا دائما درحال تغییراست.یک روزآفتابی ست.یک روز ابری.یک روزبرف می بارد وروز بعد مه آلود است .گرم .سرد.بادی.ثابت.مدتی سرمای سخت وبعد امروز وسط زمستان  بعدازظهرروشن وعطرآگین است.طوری که می شود بایک بلوز هم ازمنزل خارج شد.اگردر شهرزندگی کنی یاد می گیری که هیچ چیز بی ارزش نیست.چشم هایت رامدتی ببند.بچرخ وبه چیز دیگری نگاه کن.آن وقت می بینی چیزی که دربرابرت بوده ناگهان ناپدید شده است!!!می دانی هیچ چیز دوام ندارد.حتی اگرفکرهایی درباره چیزی درسرداشته ای نباید وحشتت رادر جستجویش تلف کنی.وقتی چیزی از بین می رود مفهوم اش این است که به پایان رسیده.

من این طورزندگی می کنم.زیادغذا نمی خورم.تنها به اندازه ای که بتوانم راه بروم.قدم از قدم بردارم ودیگر هیچ.گاه چنان دچار ضعف می شوم که احساس می کنم هرگز نمی توانم قدم بعدی رابردارم.امابالاخره ازعهده اش برمی آیم.علی رقم بی احتیاطی ها واشتباهات! خودم را وادار می کنم که پیگیر باشم.باید ببینی چه خوب ازعهده بر می آیم!!!

خیابان های شهر همه جاهستند وهیچ دوخیابانی یکسان نیست.من پایی پیش پای دیگر می گذارم و بعد پای عقبی رامقابل پای جلویی قرار می دهم با این امید که بتوانم باردیگر این کار را تکرار کنم.بیش ازاین چیزی نمی خواهم.باید وضع کنونی مرادرک کنی.من حرکت می کنم.هوایی راکه در اختیار دارم فرومی دهم وتاجایی که بتوانم کم می خورم.بگذار هر چه را می خواهند بگویند.تنها چیزی که اهمیت دارد این است که آدم سرپابماند.

یادت می آید پیش ازرفتن به من چه گفتی؟ گفتی نگرد.هرگز نمی توانی آن را بیابی!!!!این عین گفته توست وبعد من جواب دادم که برایم اهمیتی ندارد تو چه می گویی وهرطور شده پیدایش می کنم.

چندوقت پیش بود؟دیگرتوان به یاد آوردنش را ندارم.فکر می کنم سال ها پیش بود.اما این فقط حدس و گمان است.خودم می دانم.من حساب زمان را ازدست داده ام و دیگر هیچ چیز نمی تواند آن را به من بازگرداند.

ازیک چیز مطمئنم .آدم باید عادت کند به کمترین قانع باشد.هر چه کمتر بخواهی به چیزهای کمتری راضی می شوی وهرچه قدر نیازهایت را کم کنی وضعت بهتر می شود.این بلایی ست که شهر به سرت می آورد.شهرافکارت راپشت رو می کند.توراوامی دارد زندگی رابخواهی ودرعین حال می کوشد که ان را ازتو بگیرد!!!ازاین وضع نمی توان گریخت.یا می پذیری یا نمی پذیری.اگر بپذیری نمی توانی مطمئن باشی که باردیگر بتوانی تکرارش کنی واگرنپذیری دیگرهرگزنمی توانی.

نمی دانم چرا حالا دارم برایت می نویسم.راستش را بخواهی ازوقتی به اینجا آمده ام تقریبا به توفکرنکرده ام.اماناگهان پس ازاین همه مدت احساس می کنم که چیزی رابایدگفت واگربه سرعت آن رایادداشت نکنم سرم می ترکد.اهمیتی ندارد که شما آن رانخوانید.حتی فرستادن اش هم مهم نیست.البته اگرچنین کاری ممکن باشد.

شاید حقیقت این باشد.من به تو نامه می نویسم چون چیزی را نمی دانی!!!!!!

برای اینکه از من دوری وهیچ نمی دانی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:28 توسط : زهرا

RSS


Javascripts


JavaScript Codes