سه شنبه یکم خرداد 1386
فراموشی

به فرورفتگی سری نگریست که درمتکای کنارش می دید.نمی دانست چه ساعتی رفته است ولی فرو رفتگی سرش در متکا حکایت ازاین می کرد که زمان زیادی ازرفتنش نگذشته است.چه بی صداآمده بود وچه بی صدا رفته بود!بی آنکه بپرسد در ساعات تنهایی چه کرده است!یاازنظرجسمانی که هیچ آیاازنظر روحی روبه راه است!
ــــ مامان صبحانه آماده نیست؟
سعی کرد خود را روی متکا بالا بکشد.دردی جان کاه درتمام کمرش پیچیدواین بارصدای پسرش بود که می گفت:"مامان چرالباس های منو نشستی؟!"
داشت سعی می کرد خود راازتخت پایین بکشد که دراتاق بازشد وصورت اخم آلود دخترش رادرمقابل در دید""مامان این روزا چقدر می خوابی!!!""وسخن پسرش قلبش را به درد آورد""همه اینابه خاطر بیکارموندنه.""از خودش پرسید که واقعابیکاراست!
ــــ مامان صدامو می شنوی؟
سرش رابلند کرد ونگاهی به دوفرزندش انداخت که ثمره سال های جوانی اش بودوبه جای خالی همسرش نگریست واحساس کرد که درخانه اش تبدیل به یک سایه شده است یا ماشینی برای جلب رضایت دیگران!
پس زندگی خودش کجارفته بود؟آیااین همان زندگی ایی بود که در شب اول زندگی مشترکش قولش راگرفته بود!وهنوز یک سال نشده بود که همه چیز تبدیل به یک عادت شد.درکنار هم بودند چون باید می بودند!فرزندداشتند چون باید می داشتند!کار می کردند چون باید زندگی می کردند!وزندگی می کردند چون باید ....وبه راستی برای چه زندگی می کردند؟
یادسخن پدرش افتاد.مازندگی می کنیم چون بایدخودمان رابشناسیم!وآیا این چنین بود؟آیا خودش را شناخته بود؟دیگران چطور؟درد.خستگی.تنهایی...همه او راتبدیل به یک موجود حساس ورنجورکرده بود.دیگرتاب تحمل نداشت.خواسته ایی دروجودش سربلندکرده بود.دلش می خواست برای یک بار هم که شده تنها به خودش بیاندیشد...بایک چمدان وکوله باری از فراموشی.....باحرکتی سریع چمدان راازروی زمین بلندکرد وبادست دیگر درحیاط راپشت سرش بست.صدای برخورد دولنگه در درسرش پیچید.لحظاتی پشت در ایستاد وسعی کرد به خود بقبولاند که در اشتباه است اما نیاز داشت که این کار راانجام دهدوشاید نه برای خودش بلکه به خاطر دیگران!
سرش رابلند کرد.نگاهش در نگاه دختر نوجوان همسایه گره خورد.نگاه کنجکاو دخترک به روی چمدان اودوخته شده بود.ازپس نگاه دخترک می توانست علامت سوالی را درپس ذهنش ببیند.شایداگر زمان دیگری بود دست وپایش راگم می کرد اما درآن لحظه که تصمیم داشت همه چیز رابه دست فراموشی بسپاردخندید!خنده ایی وسیع که تمام دندان هایش رادریک لحظه به نمایش گذاشت ولی چند لحظه بیشتر طول نکشید که گوشه لبش لرزید ونگاهش به زمین دوخته شدوگام هایش یکی پس ازدیگری اورابه دنبال خود می کشید ودر پیچ خیابان به پیش می برد تا جایی که از او جزسایه ایی لرزان چیز دیگری دیده نمی شد.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:52 توسط : زهرا
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386
خاطرات
امروزروزدیگری بود.ازلحظه ایی که چشمانش را گشود حسی عجیب توام با سستی در سراسر وجودش حس می کرد.حوصله هیچ کاری رانداشت.اگر می شد فقط برای یک لحظه همه چیز را فراموش کند چقدر آسوده می شد!فکری ناخوشایند مدام درمغزش تکرار می شد.کسی از او می خواست که برگردد.صدایی می گفت:""تو رو می پذیره...تو بایدبری!"بعداز سال ها دوری و بی خبری با یک تماس تلفنیوشنیدن صدای ناله...گریه...خواهش ...قصد داشت برگردد وهمین بازگشت باعث ناراحتی اش می شد.بعداز سال ها تازه توانسته بود به این اتاق ساده خو بگیرد وباور کند اینجا تنها جایی است که دارد ومی تواند داشته باشد...روز اولی که توانسته بود این اتاق را بیابد آنجا را بهشت روی زمین می دید!سقف اتاق بزرگترین وزیباترین سرپناه موجود در جهان بود!ملافه.پتووبالشش نرم ترین مکان روی زمین!ولی حالا...بازهم گذر زمان دستش را به روی خاطرات کشیده ومثل گچ روی تخته سیاه همه چیز را پاک کرده بود وآرزوی سرکوب شده اش باز سر به طغیان برداشته بود.دلش می خواست به همان جایی برود که روزی از بیرون آمده بود!دلش می خواست این فراموشی نه تنها برای او کهبرای همه کسانش اتفاق بیفتد.سرپا ایستاد.درست از وسط اتاق سه قدم که برداشت به انتهای اتاق رسید و بعد چرخید و با چند گام خود را به کنار پنجره رساند.دستش را به روی کرکره گذاشت.فضایی باز کرد تا بتواند خیابان را ببیندو بعد..تماس روز قبل را به یاد آورد""این روزها فقط با خاطرات تو زنده است.می ترسم از روزی که خاطرات تو تکراری شود!پس برگرد وباآمدنت برایش خاطرات تازه ایی بیاور...""
وحالا بهد از چند سال تازه داشت به عمق رفتارش پی می برد!چرا تا آن لحظه نمی دید چه می کند؟چطور آن پیرزن را به حال خودش رها کرد!کسی که جز او کسی را نداشت!چطور تا این حد خودخواه شده بود؟واقعا فکر می کرد چه چیزش برتر از او یا هر آن کسی است که در آن خانه زندگی می کرد!؟
به یکباره از جاجهید وبه طرف در دوید.سعی داشت با شتاب در حرکت زمان های از دست رفته را بازگرداندو...دستش به روی زنگ رسید اما بدون فشاردادن دکمه روی آن خود را عقب کشید .صداهایی از داخل در سرش می پیچید.سرش را به دیوار تکیه داد وبه یکباره زمین زیر پایش خالی شد.زانوانش لرزید واو مجبور شد خود را به روی موزاییک های پیاده رو بیندازد درحالی که صدایی از فاصله ایی دور به گوشش می رسید که تو دیر رسیدی و درست وقتی آمدی که خاطراتت تکراری شده بود...!!اما او....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:22 توسط : زهرا
جمعه سی و یکم فروردین 1386
جاده

به هیچ چیز اطرافش آگاه نبود.نمی دانست تابستان است یا زمستان ویا درطول یک ساحل گام برمی دارد یادرکنار دیوار یک کارخانه.فقط گام برمی داشت زیرا روح بی قرارش به جنبش نیازداشت ونمی توانست آرام وقرار بگیرد زیرا اگرنمی جنبید به طور وحشتناکی به درد می آمد.درست مثل یک دندان درد شکنجه آور.چیزی شما را وامی دارد تا ازاین سر اتاق حرکت کنید.هیچ دلیل عاقلانه ایی برای این عمل وجود ندارد چون حرکت نمی تواند درد دندان شما را بکاهد اما بی آنکه بدانید دندان دردمند ازشما می خواهد که به حرکت ادامه دهید.
به این ترتیب دختر همچنان گام برمی داشت.او در مسیر کنار جاده حرکت می کرد و کیلومترشمارها را رد می کرد.از هیچ چیز آگاه نبود.فقط به روح خودش خیره شده بود که در آن هیچ چیز نبود جزتعدادی تصویر بی رنگ.دختر نمی توانست چشمانش راازروی آنها بردارد.فقط گاه گاهی که موتورسواری غرش کنان ازکنارش می گذشت وصدایش پرده گوشش را می آزردمی فهمید که دنیای بیرونی نیز وجود دارد.اما آن دنیا بی معنی بودآن دنیا فضایی تهی بود که فقط به این کار می آمد تا در آن گام زند وروح دردمند خود رابه امید دردکمتر ازجایی به جای دیگر منتقل کند.
مدتی فکرش این بود که اتومبیلی زیرش کند.اما اتومبیل هایی که با آن سرعت می گذشتند هزاران بار ازاونیرومندتربودند و او قدرت این کاررا نداشت.
او غروب راه افتاده بود واکنون شب بود.پاهایش درد می کرد.در آن لحظه بی رمقی روی یک تابلو درخشان کلمه ......رادید.بلافاصله خستگی اش رافراموش کرد.به نظرش رسید که این کلمه اورا به یاد چیزی می اندازد.یک خاطره دور .کسی را می شناخت که اهل این منطقه بود یانه کسی چیز خنده داری به او گفته بودیا ...ناگهان باورکردآنجا جای دل پذیری است. مردم این منطقه باآدم هایی که قبلا می شناخته است فرق می کند.مثل این بود که رودی با آب سیمگون از توی گورستان بیرون جوشیده باشد.
بله به آن جا می رفت!شروع کرد جلوی اتومبیل ها دست تکان دادن.اتومبیل هایی که چشم هایش را با نور چراغ هایشان کور می کردند اما نمی ایستادند.همان وضع دوباره در درونش تکرار شد:او به کسی ملتجی می شود.با او صحبت می کند .صدایش می زند اما او نمی شنود.
هرچه دست تکان داد اتومبیل ها نایستادند.پس تمام روشنایی ها.جای شاد.ارکستر رقص وسط بیابان به تاریکی فرو رفت.دنیا بار دیگر از او دور شد.او دوباره به روح خودش بازگشت که سر تاسرش را خالی مطلق دربر گرفته بود.
به جایی رسید که یک جاده کوچک تر به یک شاهراه ملحق می شد.نه ایستادن در شاه راه بی فایده بود.آنها نه خردش می کردند و نه او رابه جایی که می خواست می رساندند پس وارد جاده آرام تر شد.
دختر همچنان راه می رفت.پاهایش درد می کرد.تلوتلو می خورد.بعد روی آسفالت در وسط جاده در سمت راست نشست.سرش را بین دو شانه خم کرده بود.بینی اش به زانو می خوردوپشت تا شده اش ازاین آگاهی که درمعرض ضربه فولاد قرار گرفته است چون نبض می زد.سینه اش فرو نشسته بود.سینه ضیف ولاغرش با شعله ای تلخ می سوخت که نمی گذاشت به چیزی غیرازخویشتن رنج آلودش فکرکند.آرزوی ضربه ایی راداشت که اوراخرد وآن شعله راخاموش کند.
وقتی صدای اتومبیلی را که نزدیک می شد شنید بیشتراز پیش خم گشت.صدا تحمل ناپذیر شده بود.اما به جای ضربه ایی که انتظارش را می کشید فقط جریان شدید باد را از سمت راست خود احساس کرد که او را نیم دور دور خودش چرخاند و بعد صدای کشیده شدن چرخ روی آسفالت و بعد صدای خرد شدن عظیمی را شنید.مثل قبل نشسته بود و تعجب زده!
بار دیگر صدای نزدیک شدن اتومبیلی را شنید و این بار جریان شدید بادو بعد صدای خرد شدن بسیار نزدیک بود و بعد صدای جیغ و فریاد شنید!
جیغ و فریادی وصف ناپذیرکه از یک گودال به گوش می رسید..جیغ و فریادی که او را به سرعت به پا خیزاند.وسط جاده ایی خلوت ایستاده بود.حدود صد و پنجاه متر دورتر شعله های آتش را دید و از نقطه ایی نزدیک خودش صدای جیغ و فریاد را شنید.
جیغ و فریاد آن قدر پردوام و هولناک بود که دنیای اطرافش را که گم کرده بود برایش واقعی. رنگین .کور کننده و دوباره پر سروصدا شد.و ناگهان احساس کرد که بزرگ نیرومند و قوی شده است.دنیا دنیای گمشده که از گوش کردن به آن پرهیز می کرد اکنون به سویش بازمی آمد.جیغ می زدوآن قدر زیبا و آن قدر هراسناک بود که احساس کرد می خواهد جیغ بکشد اما نتوانست.صدا درگلویش مرده بود و نمی توانست آن را زنده کند.
دختر در نور خیره کننده چراغ های سومین خودرو قرار گرفت.می خواست به کناری بجهد اما نمی دانست به کدام طرف.صدای ناله طایرها را شنید.اتومبیل ازکنارش گذشت و صدای خردشدنش شنیده شد.در آن لحظه فریادی که درگلوداشت ناگهان جان گرفت وازتوی گودال فریاد درد قطع نشده بود واوحالا داشت جواب می داد.
بعد برگشت و شروع به دویدن کرد.فریاد کنان می دوید!تعجب می کرد که صدای ضعیفش می تواند چنین فریادی سر دهد.در محلی که جاده به شها راه می پیوست یک تلفن به تیری آویخته بود.دختر گوشی را برداشت :
الو!الو!
سرانجام صدایی ازآن طرف پاسخ داد:تصادف شده!
صدا محل تصادف را پرسیداما دخترک نمی دانست کجاست.پس گوشی را گذاشت و به سوی شهری که بعداز ظهراز آن خارج شده بود شروع به دویدن کرد.............!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:7 توسط : زهرا
جمعه بیست و چهارم آذر 1385
باران
چشم نیز از اشتباه مبرا نیست.چون تنها چیزهای اندکی چنان اند که می نمایند.به خصوص در این جا که در هر قدم باید نکات فراوانی را جذب کرد وبسیاری ازچیزها ادراک رابه چالش می خواند.هرچه راکه می بینی ظرقیت مجروح کردنت را دارد واین که تورابه کم تر از آن چه که هستی کاهش دهد.گویی تنها یک نگاه کافی ست تا بخشی ازوجودت راازتو بگیرند وبه یغما ببرند.بیش تر اوقات احساس می کنی نگاه کردن خطرناک است ومایلی نگاه نکنی یاحتی چشم هایت راببندی.به همین خاطراست که آدم به راحتی گیج می شود ونمی تواند مطمئن باشد چیزی را که به خیال خود نگاه می کند واقعا می بیند.می توانی آن راتصور کرده یابه جای چیزدیگری گرفته باشی یااین که چیزی را به یاد آورده باشی که قبلا دیده یا شاید حتی تصور کرده بودی.می بینی که چه قدر دشوار است.این که به سادگی نگاه نکنی وباخودبگویی ""آن را می بینم""کافی نیست چون اگر شی ای که دربرابرت قرار دارد مثلا یک مداد یا قطعه ایی نان باشد می توانی چنین کنی اما هنگامی که به دخترک مرده ایی نگاه می کنی که برهنه باسرشکسته درکنار خیابان افتاده چه می شود؟آن وقت به خود چه می گویی؟می بینی؟آن قدر ها هم ساده نیست که راحت وبی دغدغه بگویی من به کودک مرده ایی می نگرم.گویی ذهنت از شکل بخشیدن به کلمات طفره می رود.چون آنچه که می بینی چیزی نیست که به سادگی بتوانی آن راازخودت جدا بپنداری.منظورم ازمجروح شدن همین است.نمی توانی فقط ناظر باشی.چون به طریقی به تو مربوط می شود.مال توست.بخشی از قصه ایست که دردرونت شکل می گیرد.شاید بهتر باشد چنان سنگدل شوی که دیگر هیچ چیزی نتواند آزارت دهد.اما درآن صورت تنها می مانی وچنان از همه چیز جدا می شوی که ادامه ی زندگی ات ناممکن می شود.دراین جا بعضی ها در این کار موفق شده اند وتوانایی آن را یافته اند خود رابه هیولا مبدل کنند.اما اگر بدانی تعدادشان چقدراندک است تعجب می کنی یاشاید بتوان گفت ماهمه تبدیل به هیولا شده ایم.اماتقریبا کسی نیست که بخش کوچکی اززندگی راچنان که در گذشته بود در وجود خود حمل نکند.
حالا این که چه گذشت یا نگذشت درذهنم درهم وبرهم می شود.نخستین باری که خیابان ها را دیدم روزها .شب ها.آسمان بالای سرم وسنگ های پراکنده برزمین.به نظرم به یاد می آورم که بسیار به بالا نگاه می کردم.گویی آسمان رامی گشتم نا کمبود یا چیزی اضافی را بیابم.چیزی که آن راازسایر آسمان ها متمایز کند.انگار آسمان می توانست چیز هایی را که پیرامون خودم می دیدم توضیح دهد.اماشاید اشتباه کنم واین خیالات مربوط به مدتی بعد باشد که به نخستین روزها نسبت می دهم.اما تصور نمی کنم چندان تفاوتی داشته باشد.به خصوص حالا.پس از دقت بسیار می توانم بااطمینان بگویم که آسمان این جا با آن که بالای سر توست تفاوتی ندارد.در این جا نیز ما همان ابرها.همان درخشش.توفان.آرامش وبادهایی را داریم که همه چیز راباخود می برند.اگر تاثیرشان متفاوت است به دلیل وقایعی است که در این جا روی می دهد.تاریکی وابعاد فضا همان است.اما احساس سکون وجود ندارد.در عوض همهمه ای مبهم را می شنوی.زمزمه ای که مدام وبی امان تو راپایین می کشد وبه پیش می راند.وبعد در طول روز گاه خورشید چنان می درخشدکه شدت نوررابرنمی تابی.درخششی گیج کنندهکه گویی همه چیز رابی رنگ می کند.تیزی سطح ها می درخشد.درخششی خاص که گویی به ذرات هوا نیز سرایت می کند.نور به صورتی شکل می گیرد که رنگ ها راکاذب تر می نمایاند.حتی سایه ها نیز ساکن نیستند وگاه در حاشیه تپشی دارند.باید در این نور مراقب باشی تا چشم های خود را زیاد بازنکنی ولای پلک هارافقط تا حدی بازبگذاری که بتوانی تعادلت راحفظ کنی.در غیراین صورت ممکن است زمین بخوری ولزومی ندارد که خطر های افتادن را برایت بازبگویم.اگر تاریکی وشب های غریبی که برما نازل می شود نبود گاه می پنداشتم که آسمان آتش خواهد گرفت.
گویی شهر خود را آرام آرام ازدرون می خورد گرچه همواره باقی ست.این را نمی توان توضیح داد.من تنها می توانم گزارش کنم بی آنکه مدعی درک آن باشم.هرروز در خیابان ها صدای انفجاری می شنوی گویی در جایی دورتر ساختمانی یا کف پیاده رویی فرو می ریزد.اما هرگز چیزی را نمی بنی.هرقدر ازاین صداها شنیده باشی منشا آن ناپیدا می ماند.فکر می کنی سرانجام شاید شاهد انفجاری خواهی بود.اما واقعیت از احتمالات فراتر می رود.نباید تصور کنی که چیزی را از خود می سازم ـصداها زاییده ی خیال من نیستند.دیگران نیز آن را می شنوند هر جند اهمیت نمی دهند.گاه درنگ می کنند وتفسیری درباره ی صدای انفجاری برزبان می رانند.اما ظاهرا هرگز نگران نمی شوند.یا امروز بعد از ظهر مثل زمان جنگ است.من در گذشته در مورد این انفجارها زیاد سوال می کردم.اما هرگز پاسخی نمی شنیدم.تنها با نگاهی خیره یا بالا انداختن شانه ایی روبرو می شدم.سرانجام فهمیدم برخی از پرسش ها را نباید مطرح کرد.وقتی در این جا مسائلی وجود دارد که کسی نمی خواهد درباره اش چیزی بگوید.
باوجود این باباران نمی توان در افتاد.چون پس از اینکه خیس شدی تا ساعت ها وحتی روزها ناچاری بهای آن را بپردازی.هیچ اشتباهی بزرگ تر از گیر افتادن در باران سیل آسا نیست.نه تنها ممکن است سرما بخوری بلکه دچار ناراحتی های بی شمار دیگری نیز می شوی.لباس هایت از رطوبت اشباع می شود.استخوان هایت گویی یخ می بندند وخطر همیشگی از بین رفتن کفش هایت افزایش می یابد.درحالی که سرپا ماندن تنها ومهم ترین کار است.می توانی شرایط نداشتن کفش نامناسب را مجسم کنی؟وبرای کفش هیچ چیزی بدتر از مرطوب شدن نیست.وکافی است هنگام راه رفتن دچار پادرد شوی.درآن صورت تفاوتی با آدم های گم شده نداری.چون قانون طلایی این است""یک گام.گامی دیگروبهد باز هم گامی دیگر.اگر درانجام این کار ناتوان شوی بهتر است در همان جایی که هستی دراز به دراز بخوابی ودیگر نفس نکشی.
اگر می شد وضع هوا را پیش بینی کرد همه چیز تغییر می کرد.آدم می توانست برنامه بریزد.اما در این جا همه چیز به سرعت روی می دهد .تغییرات بسیار ناگهانی اند.آنچه اکنون واقعیت دارد در دقیقه بعد واقعیت خود راازدست می دهد.من در جستجوی نشانه های هوا وقت بسیاری راتلف کردم.آسمان رابه دقت نگاه می کردم تاشاید نشانی ازآب و هوای بعدی و زمان آن را بیابم.رنگ و جثه ابرها.سرعت جهت باد.بوی هوا در ساعت های مختلف.جنس آسمان شبانگاه و...اما هرگز هیچ چیز به من یاری نکرد.سعی دردرک ارتباط مانند رابطه میان ابر بعد از ظهر و باد شب و...چیزهایی نظیر آن آدم را به جنون می رساند.بنابراین کاری را که باید بکنی این است که برای همه چیز آماده باشی.اما در مورد بهترین راه برای رسیدن به این آمادگی عقاید بسیاری وجود دارد.مثلا اقلیت کوچکی برآنند که هوای بد از پندار بد برمی آید.البته این نگرش تا حدودی عارفانه است.چون کنایه از آن دارد که اندیشه می تواند مستقیما بر جهان فیزیکی تاثیر بگذارد.راه حل آنها این است که مدام شاد باشند وعلی رغم نابسامانی ها خوی خوش را رها نکنند.به آن ها ""لبخندی ها""می گویند وهیچ فرقه ای در شهر به پاکی و کودک واری آن ها نیست.آن ها ایمان دارند که اگر اکثریت مردم به این مرامبپیوندند وضع هوا ثابت می شود.ازاین رو مدام مرام خود راتبلیغ می کنند اما ملایمت رفتاری که به خود تحمیل کرده اند از آنها مشوقین ضعیفی ساخته است.طوری که به ندرت می توانند نظر کسی را جلب کنند.اما این فقدان مدرک آنها رادرایمان خود راسخ تر کرده است.می بینم سرت راتکان می دهی.من هم باتوهم عقیده ام.درست است که لبخندی هامردمانی مضحک وگمراهند اما شاید عقیده آنها نامربوط تر از اعتقادات بقیه نباشد.لبخندی ها به طور فردی آدم های جذابی هستند چون ملایمت و خوش بینی آن ها نوشدارویی است که تاثیر خشم و تلخی متداوم را خنثی می کند.
برخلاف لبخندی ها گروه دیگری هم وجود دارند که به آن ها خزندگان می گویند.آن ها معتقدند که شرایط روز به روز بدتر می شود تا اینکه ما نشان دهیم تا چه اندازه از زندگی گذشته خود شرمساریم.راه حل آهنا این است که روی زمین دراز بکشند و برنخیزند تا نشانه ایی برسد و بفهمند که مجازاتشان کفایت کرده است.اما این که آ نشانه ها چه باشد بحث طولانی است.بعضی می گویند یک ماه باران.یک ماه هوای خوب.و بعضی معتقدند نشانه ها بر قلبشان آشکار می شود.در این فرقه دو گروه اصلی وجود دارد: سگ ها و مارها.گروه اول بر آنند که چهار دست و پا راه رفتن روی دست و زانو برای طلب مغفرت کافی است.ولی گروه مارها معتقدند تنها راه خزیدن روی شکم است.افراد این گروه معمولا زد وخورد های خونینی دارند و هر یک می خواهد بر دیگری پیروز شودوکنترل اوضاع را به دست بگیرد.اما هیچ یک از این دو گروه موفق به جلب هوادار نشده اند و گمان می کنند کل فرقه در حال فرو پاشی است.در آخر بگویم اکثر مردم عقیده ثابتی درباره این مسائل ندارند واگر گروه های ثابتی که نظریه های یک دستی درباره آب و هوا دارند را بشماریم(طبل نوازان.آخر زمانی ها.هواداران تداعی معانی آزاد) گمان می کنم مثل قطره ایی بشوند در یک سطل آب.پس می توان نتیجه گرفت این موضوع به شانس و تصادف بستگی دارد و نیروهایی چنان پیچیده و ناپیدابر آسمان حاکمند که هیج کس نمی تواند وضه هوا را کاملا توضیح دهد.اگر زیر باران بمانی و خیس شوی آدم بدشانسی هستی.همین و بس واگر بتوانی از خیس شدن دوری کنی البته بهتر است اما هیچ ربطی به اعتقادات تو ندارد.باران میان آدم ها فرق نمی گذارد.در یک زمان بر سر همه مردم می بارد و وقتی شروع به بارش می کند همه با هم برابر می شوند.نه کسی ازدیگری بهتر است و نه بدتر.همه باهم برابر و یکسان می شوند.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:56 توسط : زهرا
سه شنبه هفتم شهریور 1385
رخ
مرد مثل همیشه بود.خندان وخوش صحبت والبته هیجان زده.ازهردری حرف می زدودایم جلو وعقب می رفت.گاهی روی لبه صندلی بود وگاهی به پشتی آن تکیه داده بود.یکدفعه باجسارتی که برای زن بسیارخوشایند بوداوطلب شدتاچیزی بگوید.می خواست مسئله ای بسیارمهم وخصوصی رابرای زن تعریف کند.برای بیان این مطلب کاملا لب صندلی آمد.پاهایش راتا آن جا که عرض میز می گذاشت زیر آن دراز کرد.آرنج هایش راهم روی میز گذاشت وبعد توی چشم های زن زل زد.هنوز نمی دانست چطورباید شروع کند.کمی من و من کرد وبالاخره گفت:"""می دانی چیه؟"""زن گفت:""""چیه؟""""مرد گفت:"""می دانی من..."""زن گفت:"""تو چی؟"""مرد گفت:"""من... """زن گفت:"""خب؟""مرد گفت:"""چطور بگویم؟""زن گفت:""هرطورراحتی؟""مردگفت:"""من..."""ولی یکدفعه پشیمان شد.پاهایش رادوباره جمع کرد.آرنج هایش راازروی میز برداشت.خودش راعقب کشید ودرالی که دوباره به پشتی صندلی تکیه می زد.خنده بلندی سرداد وآن وقت اضافه کر:""اصلا بگذریم.""
هنوزآن لبخند بزرگ وپهن راروی صورتش حفظ کرده بود وداشت به اتاق نگاه می کرد.انگاربرای باراول بود آنجا را می دید.بالاخره طاقت نیاورد و گفت:اشیای کهنه را دوست داری؟""آن هم با لحنی که انگار تنهااوست که به این راز بزرگ پی برده ودراثبات آنچه گفته بودبا صدای بلند شروع به تعریف کردن کرد.ودر حالی که به آشپزخانه اشاره می کرد گفت:راستی شام هم در کار هست؟""سکوت آشپزخانه اوراهمیشه به این شک می انداخت که زنان روشنفکر عرضه غذادرست کردن ندارند.زن گفت:همانی که تو دوست داری."""مرد گفت:همانی که من دوست دارم؟"""وبا صدای آهسته ایی اضافه کرد:من چی دوست دارم؟"""زن یکدفعه به شک افتاد.چرا فکر کرده بود این غذا را دوست دارد؟مرد با صدای آهسته ایی انگار که با خودش حرف می زند چند بار زمزمه کرد:من چی دوست دارم؟چی دوست دارم؟چی..."""ولحظه ایی بعد با لحنی مکارانه گفت:خب معلوم است من ادبیات را دوست دارم"""زن خنده بلندی سر داد.می خواست بگوید ولی ادبیات که خوراکی نیست.با این حال مرد تقریبا هیچ نخورد.یکدفعه از سرمیز غذابلندشد.زن هنوز غذایش را تمام نکرده بود.دست زن مدتی میان زمین وهوا ماندآن قدر که انگشت هایش به گزگز افتادواحساس کرد که قاشق وزن فوق العاده ایی پیدا کرده استووقتی آن رازمین گذهشت انگار بارسنگینی از روی شانه هایش برداشته است.بعداز آن میلش رابه غذاازدست داد.ترجیح داد درمقابل مردروی مبلی بنشیند.اماتابه آن مرد ملحق شد مرداز حالت لم داده و راحتش بیرون آمد.دیگر وضعیت چنددقیقه قبل رانداشت.زن از پشت لیوان بلور شاهد همه چیز بود.مردایم تکان می خورد وبه اطراف می چرخیداما انگاردر بدترین وضعیت قرارداشت.بالاخره هم دوام نیاورد از جایش بلند شد وروی مبلی که درسمت چپ زن قرارداشت نشست.حالا زن فقط نیمرخ مرد را می دیدونگاه مرد به جلو بود و به دستگاه تلویزیون.زن گفت:می خواهی چیزی ببینی؟"""مرد گفت:چی؟"گزن گفت:نمی دانم.فکرکردم شاید..."""ولی مرد وسط حرف زن پرید و گفت:نه بابا تلویزیون که چیزی ندارد.""اما زن تلویزیون را روشن کردوبرنامه ایی که پخش می شد خیلی زود مرد راتسخیر کرد.اوباردیگر لبه مبل آمد.آرنج ها راروی زانوها گذاشت وچانه را به طور مساوی میان دو کف دست تقسیم کرد.زن گفت:تکراری است""مرد گفت:راستی؟""ولی طوری به زن نگاه کرد که زن احساس کرد می بایست یک باردیگر حرفش راتکرار کندوگفت:فبلا پخش کرده اند.""زن حالا داشت به صفحه تلویزیون نگاه می کرد.نمی توانست کوتاه بیاید.گیرم که مرد کمتر تلویزیون ببیند باید این یکی را دیده باشد.بارچهارمی بود که پخش می شد.این بار با صدای بلندتری گفت:برنامه را می گویم.قبلا پخش شده است.""وقتی دید مرد جواب نمی دهد با انگشتان دست راستعدد چهار رانشان داد وبرای اطمینان خاطر اضافه کرد:بارچهارم است.""ولی انگشتانش میان زمین وهوا ماندند.مرد نیمه های حرف زدن زن رویش را به سمت صفحه تلویزیون کرده بود و حالا داشت صحنه هایی از آن برنامه را می بلعید..بعد از برنامه نوبت پخش آگهی ها بود.بعد نوبت اخبارو بعد باز نوبت پخش آگهی ها بود.بعد هم گزارش فوتبال بین دو تیم معروف و بعد...برنامه های تلویزیون تمام می شد.سرود پایان پخش می شد و بالاخره نوبت به برفک هایی می رسید که بالا و پایین وچپ و راست در صفحه تلویزیون حرکت می کردندوشاید مرد همچنان به صفحه تلویزیون خیره می ماند به امیدی که اشتباهی رخ داده است.
زه رفت تا تلویزیون راخاموش کند.وقت برگشت متوجه شد که مرد باز جایش را عوض کرده است.حالا چنانچه زن جای مرد قرار می گرفت روبه رویش قرار می گرفت.اما صندلی دیگری را انتخاب کرد که به همه جا اشراف داشت ومرد روی هر صندلی ایی می نشست او تمام رخش را می دید.مرد ناگهان باز شروع به صحبت کرد:می دانی درزندگی هر کس چیزهایی وجود دارد که درکش برای دیگران آسان نیست...چیزهایی که توضیح دادنش هم کار ساده ایی نیست...چیزهایی که هر کس به فراخور روحیه و نگاهش به جهان از آن تعبیری دارد...چیزهایی که...."""ولی یکدفعه زنگ تلفن مانع شد و اوراازجا پراند.زن هنوز نمی دانست که باید چه کار کند.می تونست جواب ندهد.اما مرد گفت:نمی خواهی جواب بدهی؟وزن سری تکان داد.مثل اینکه قانع شده باشد که باید این کار رابکند اما تا برسد زنگ قطع شد.به آرامی زنگ تلفن را قطع کرد.
این بارمرد روی صندلی قبلی زن نشسته بود.مرد گفت:از این صندلی خوشم می آید.وقتی زن رفت روی مبلی بنشیندگفت:چای توی بساطت پیدا می شود.؟
البته که توی بساط زن چای هم بود.ولی آماده نبودوآماده کردنش وقت می برد.وقتی برگشت دید مرد سرجای اولش نشسته وکاملا روی مبل لم داده .زن هم سرحال بود ولپهایش گل انداخته بود.مرد بارضایت نگاهی به چهره زن انداخت.زن هم بامهربانی لبخند زد.مرد بار دیگر نیم خیز شد.حالا درست روبه روی هم بودند وفاصله شان بسیارکمتر ازقبل بود.زن صدای ضربان قلبش را می شنید ومرد بادقت اورازیر نظرداشت.مرد گفت:هیچ می دانی؟""زن گفت چی را؟مرد گفت :فکرنمی کنم تا به حال کسی این رابه توگفته باشد.""زن گفت:چی را؟"""مرد گفت:شاید هم اشتباه می کنم و من نفراول نیستم.""زن گفت:درباره چی حرف می زنی؟مرد گفت:درباره مژه هایت.""زن گفت:مژه هایم چطوریند؟""مرد گفت:مژه هایت راخیلی به هم می زنی """وبادست به مژه های خودش اشاره کرد وگفت:انگاری من نفر اول بودم.
ولی زن جوابی نداد ومرد سرش را با ان طرف و آن طرف می چرخاند.بالاخره گفت:صدای تلفن از کجاست:"""وتا زن رفت جواب بدهد گفت:می شود من یک زنگ بزنم؟""" """البته"""به سرعت از جا بلند شدوبه طرف اتاق خواب رفت.تلفن راوصل کرد وگوشی سیار رابرای مرد آورد وخودش به اتاق خواب برگشت تامرد راحتتر حرف بزند.صدای مرد کم وبیش شنیده می شد.زن باسرت به تخت نگاهی انداخت ولحظه ایی رابه یاد آورد که می توانست بالباسی نخی وسبک روی ان دراز بکشد وملافه نرم وتمیز راتازیر بینی بالا بیاورد و...یکدفعه احساس کرد صدایش می زنند.وقتی از جا پرید قلبش به شدت می زد.بلافاصله ازجابلند شد.سندل هایش راپوشید وازاتاق بیرون رفت.
مردکتش رادردستزن فراموش کرده بود ودرحالی که تو هوا به هیچی نگاه می کرد بالحنی که انگار داردصحبتی که از قبل شروع کرده بود رابه نتیجه می رساند.گفت:می دانی بعضی ازاتفاقات هیچ وقت برای من نمی افتند.""زن گفت:مثل چی؟""مرد گفت:می دانم.حس شان می کنم.هنوز همان اطمینانی رادارم کهده سال پیش داشتم وده سال بعد خواهم داشت."بعد لحن خاصی به صدایش داد که آن رابسیار اسرار آمیز جلوه می دادوگفت:منظورم را می فهمی؟"""وزن اگرچه نمی توانست بگوید نه.گفت:آره"""مردپیروزمردانه لبخندی زد وگفت:خوب است""زن هم گفت:خوب است."""ولی هنوز توی دهان مردزل زده بود.البته سرش راهم تکان می داد.عادتش بود رفتارهای طرف مقابل راتمام وکمال تکرار کند.هر چه سعی کردچیزی بگویدنتوانست.احساس می کرد لب هایش را به هم دوخته اند.
آن وقت مرد سه تاجمله پشت سرهم ردیف کرد:خیلی خوش گذشت...وببخش که زحمت دادم.
آن وت یک نفس تا درخانه رفت.تازن به دربرسد.مرد بعداز کلی کلنجاررفتن بالاخره موفق شد دررابازکند وحالا توی راهرو نیمه تاریک ایستاده بود.زن نیم رخ مردراهم نمی دید ووقتی خداحافظی کرد ورفت حتی پشتش را
*******
امروز ۱۱ مهر .فکر کنم یه مدتی ننویسم.یعنی چیزی حدود یک سال .شایدم کمتر.نمی دونم تا کی می خوام ننویسم.اما می دونم طولانی نمی شه.البته اگر یک سال رو طولانی نگفت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:19 توسط : زهرا